سلاااااااااااااام
بالاخره یه بارم همه چی به نفع ما تموم شد
هنوز در شوک به سر می برم!
دیروز از خواب که پاشدم فوری خواستم شیرجه بزنم رو کامپیوتر که ببینم نتایج اومده یا نه. یهو خواهرم گفت نمی خواد بری . من رفتم دیدم نیومده
منم ناامید شدم حسااابی.
بعدش عصر که شد صدای تلفن بلند شد. خواهرم برداشت. منم همین جوری بهش زل زده بودم ببینم چی میگه
همین که تلفنو قطع کرد گفت از فرهنگ بودن. من یهو برق از سرم پرید! گفتم خوب؟ گفت هیچی دیگه گفتن فردا با کارنامه باید بری مدرسه. گفتم نگفتن قبول شدم یا نه؟
گفت نه. فقط گفت ساعت ۹:۳۰ اونجا باشین
خلاصه بماند که چه طوری به زور شب خوابم برد و صبح به اون زودی(
) کشون کشون با مامانم رفتم مدرسه.
وقتی رسیدیم دیدم زنگ تفریحه
نگو اون بیچاره ها تو این گرما کلاسای درسیشون شروع شده
با مامانم رفتیم تو دفتر. ناظمه اومد. از این ناظم چادریای گیر بده بود
یه دختر دیگه هم سن منم با مامانش اومده بودن. اون دختره بیچاره یه کوچولو موهاش بیرون بود. منم به سفارش مامانی موهامو کرده بودم تو.این شکلی شده بودم.
. بعد ناظمه به اون دختره گیر داد هنوز هیچی نشده
بعد معدلامونو پرسید. بعدشم بدون مقدمه دوتا فرم آورد. یکی گذاشت جلوی ما. اون یکی رو گذاشت جلو اون دختره. بعدش گفت کلاسا دو روزه که شروع شده. یکشنبه- دوشنبه- سه شنبه کلاس داریم. کلاسامونم اجباریه. از ساعت هفت صبح تا ۱۲:۳۰
بعدشم گفت امیدوارم حجاب اسلامی رو رعایت کنین که شاخامون تو هم گیر نکنه
من از یه طرف خوشحال بودم که ثبت نامم کردن. از یه طرف ناراحت که چه جوری ساعت هفت از خواب بلند شم
آخه من همیشه تا ساعت یک خوابم
بعدم بچه هاش همه بچه مثبتن
پس اون نقشه هائی که واسه شیطونی هام کشیده بودم چی می شه
اما اشکال نداره می ارزه دو سه سال خودمو نگه دارم
تازه یه چیزو یادم رفت بگم. تو فرم اون مدرسه هه نوشته بودن نماز خوندن نمره داره
این یکی رو چی کار کنم
مامانم می گه خدا رو شکر که مدرست این جوریه. شاید آدم شدی
خواهرم می گه شانس آوردی چادر اجباری نیست بیچاره
وگرنه مجبور بودی تحمل کنی
به هر حال هر چی که هست می دونم با تموم بدیاش بازم خوبه
از همتون ممنونم که دعام کردین