تبليغاتX
فقط چند دقیقه...

فقط چند دقیقه...
...؟!!!!

 

 

آرشيو مطالب
صفحه نخست
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

 

 امكانات جانبي
rss 2.0  
 
 

    سه روز پیش کارنامه گرفتم. یعنی خودم که نگرفتم. من تا ساعت ۱ ظهر خواب بودم. بابائی رو فرستاده بودم بره کارنامه بگیره . وقتی مامانم زنگید و گفت کارنامتو گرفتیم برق از کلم پرید! گفتم یا علی الان می گه تو دیگه بچه ی من نیستی. ۸-۷ تا تجدید آوردی. از الان باید بشینی تو خونه ظرف بشوری . ولی وقتی معدلمو گفت برای بار دوم برق از کلم پرید . گفت ۱۹.۵۵ شدی. خیلی حال کردم. از یه طرف خوشحال شدم که اونجوری که فکر می کردم نشد. از یه طرف ناراحت بودم که چرا باید معدلم نسبت به سالای پیش انقدر پائین بیاد. معدل پارسالم ۱۹.۹۸بود. خیلی خورد  تو ذوقم. دلیلشم دوستائی بود که امسال داشتم. جریاناتی بود که واسم اتفاق افتاد. یه شب به خاطر یه موضوعی دپرس می شدم. شبی که فرداش سه تا درسو امتحان نیم ترم داشتیم. بعد نمی تونستم بخونم و با کلی دعوا و مرافعه با مامانم فرداش مدرسه نمی رفتم. بعد از اونم باید می دویدم دنبال معلما و التماس می کردم که واسم صفر رد نکنن! کم کم همه باورشون شده بود یه مشکلی دارم!

   سر ریاضی اون اولای سال انقدر حرص می خوردم از این که نمرم کامل نمی شد. اما آخرای سال دیگه واسم مهم نبود. 

   گاهی وقتا که حوصله ی مدرسه رو نداشتم ، زنگ اول خودمو به مریضی می زدم. زنگ دوم از تلقینائی که کرده بودم جدی جدی حالم بد میشد و می پیچوندم می رفتم پیش دوستام!

   امسال مسیر زنگیم خیلی عوض شد. خیلی زیاد. نگاه معلما اول سال بهم چه طوری بود و آخر سال چه طوری شد!

   اولای سال بهترین شاگرد کلاس بودم که سرش به کار خودش بود. آخرای سال شدم یه شاگردی که حوصله ی کلاسو نداشت. همش از کلاس می زد بیرون. می رفت تو حیاط می نشست و فکر می کرد یا تو کلاسای خالی دیگه می گرفت می خوابید!!!!

   یه بار که همین آخرای سال سر این که کلاس دین و زندگی رو پیچونده بودم با معلم دعوام شد! آخه سر دین و زندگی احکام درس می داد بهمون  از این کتابا که اداره می فرسته و بچه ها مسابقه می دن. از کلاس زدم بیرون. سر ساعتای احکام همیشه کارم همین بود. اما اندفعه ۲۰ دقیقه گذشت و من نرفتم سر کلاس. معلمه یکی رو فرستاد دنبالم. رفتم سر کلاس. گفت موسوی تو کجا بودی؟؟؟؟؟ (داد می زد) منم گفتم تو حیاط. گفت دیگه از این به بعد اجازه نمی دم  از کلاس بری بیرون. گفتم خانوم زیاد خودتو ناراحت نکن دیگه سال تموم شد . خلاصه معلمه حسابی حرص خورد

   از اینا بگذریم. بریم سراغ کارنامه م. وقتی دیدم کپ کردم. باورم نمی شد انقدر باحال نمره داده باشن. اصلا نمره هاش قابل پیش بینی نبود! ریاضی که فکر می کردم افتضاح دادم ۱۸.۷۵ شدم. فیزیک که دو روز تمام از روی کتاب بلند نشده بودمم باز ۱۸.۷۵ شدم! ادبیات که به نظرم خیلی گند داده بودم بیست شدم! شیمی که فکر می کردم یه صفحه رو جا انداختم نوزده شدم! مطالعات که یه سوال یه نمره ای رو اشتباه نوشته بودم بیست شدم. زیست که به نظرم گند شده بودم ۱۹ شدم. برنامه ریزی تحقیق خواسته بود و من پیچونده بودمش که اونم بیست شدم!!! آخه من نمی دونم برنامه ریزیم شد درس؟! ما رو می برد تو سایت فیلم آموزشی ببینیم ما اون پشت می نشستیم با گوشیامون بازی می کردیم. یا مثلا دین و زندگی یا زبان! زبان خیلی درس چرتیه. هیچ وقت یادم نمیاد واسه امتحان ترم زبان بیشتر از یه ساعت خونده باشم! ما همیشه با بچه ها سر دین و زندگی و زبان و گاهی وقتا ریاضی بلوتوث بازی می کردیم  یادش بخیر  مدرسه خیلی روزای خوب داره. وقتی یادم می افته چه قدر سر کلاسا مخصوصا شیمی بچه هارو می خندوندم دلم ضعف می ره  

   آهان راستی نمره ای که بیشتر از همه باعث تعجب من شد انضباطم بود! همیشه جزو آرزوهام بود که انضباطم بیست نشه  امسال تا حد توان برای رسیدن به این آرزو تلاش کردم  اما فکر نمی کردم این بشه انضباطم! بابا دمشون گرم خیلی سخاوت به خرج داده بودن! ۱۹.۵ شده بودم! انقدر بهم برخورد! خیلی زیاد داده بودن!با اون غیبتائی که من داشتم، گفتم کمه کم دو سه نمره ای کم می کنن ازم! اما دیدم نخیر! دلشون نیومده  حالا که فکرشو می کنم می بینم جمعا فکر می کنم یه سی جلسه ای غیبت داشتم. شنبه ها و سه شنبه ها  معمولا همیشه غایب بودم. این آخریا شنبه هام بهش اضافه شد. تنها روزی که اصلا غیبت نداشتم دوشنبه بود. چون ادبیات داشتیم  که اونم یه بار که مثلا حالم بد شده بود فرستادنم خونه

   امسالم می خوام برم انسانی. چهارشنبه ی هفته ی بعد قراره برم امتحان ورودی یه مدرسه ی نمونه دولتی رو شرکت کنم که فقط رشته ی انسانی داره.(مدرسه ی فرهنگ)

   دعا کنین قبول شم

 

 

سه شنبه دوم تیر 1388 |

 
 

قفس زندگی

      از دفعه ی آخری که باهام قهر کرده بودی یه هفته ای می گذشت. اومده بودم تا ازت عذر خواهی کنم. ازت خواهش کنم تا دوباره بشی همون عشق خودم. می خواستم بیام بهت بگم چه قدر دوستت دارم. می دونم آخه تو هم دوستم داری. چشمات که هیچ وقت بهم دروغ نمی گن. امروز سالگرد آشنائیمونه. چون می دونم همیشه عادت داری من بیام منت کشی،‌واسه همین اومدم تا یه بار دیگه بهت ثابت کنم از جونم بیشتر دوستت دارم. بارون بدی میاد. بارونو زیاد دوست ندارم. چون هر وقت دل آسمون می گیره،‌ بعدش یه اتفاقی واسم می افته و دل من چند برابر می گیره. گلی رو که برات گرفتم تو دستم فشار می رم که از وجودش مطمئن شم. حالا جلوی آپارتمانتم. هر چی زنگ می زنم نمی دونم چرا در رو باز نمی کنی. می دونم خونه ای. آخه تو این وقت روز جائی رو نداری بری. کم کم دارم نگران میشم. یه لگد می زنم به در که باز شه. نمیشه. این بار می رم عقب و محکم حمله می کنم سمت در.  خدا رو شکر،‌باز شد. یه کم دردم گرفته،‌ولی خوب فدای سرت. حالا اومدم تو خونه. هر چی صدات می کنم جواب نمیدی. میام سمت اتاقت. الهی بمیرم،‌ چه راحت رو زمین دراز کشیدی. ولی اگه خوابیدی چشات چرا نیمه بازه؟!‌ این گل چیه دستت؟!‌ اِ.... اینم که عکس منه کنارت گذاشتی. تازه دارم به خودم میام!‌ چرا دستای قشنگت خونیه؟‌ چیکار کردی با دستات؟ کجاست همون دستای قشنگ و ظریفی که هر وقت زیر بارون با هم قدم می زدیم توی دستام حلقشون می کردی؟ چیکار کردی با دستات؟ جلوت زانو می زنم و  دستاتو تو دستم می گیرم. چرا انقدر دستات سرده؟ هوا که خیلی گرمه. صورتتو بر می گردونم طرف خودم. نگاهم تو نگاه مهربونت گره میخوره. انگار هنوز داری نفس می کشی. به زور نگاهتو روی من متمرکز می کنی و یه لبخند محو رو لبات نقش می بنده. بعد نگاهت روم ثابت می مونه. چرا هر چی صدات می کنم جواب نمی دی؟ حالا دیگه دارم فریاد می زنم. عشق من،‌عشق قشنگ من،‌ چی به روز اون چشمای قشنگت اومده؟ چرا دیگه اون برق همیشگی رو ندارن؟‌ کجان اون چشمائی که واسه یه لحظه زل زدن تو چشمه ی صاف و زلالشون ثانیه شماری می کردم؟ چی شد؟ چه بلائی سرت اومد؟‌ فکر منو نکردی؟ مگه یادت نیست می گفتی اگه باشی منم هستم؟ حالا که من هستم،‌پس تو چرا نیستی؟ چرا انقدر زود دست از سر دنیا برداشتی؟ این دنیا خیلی بهمون بدهکار بود. بابت تموم سختیائی که کشیدیم. مگه من و تو غیر از همدیگه چی از دنیا می خواستیم؟!‌ باید کنار هم بودنو تو همین دنیا می چشیدیم. چرا انقدر زود؟ سرتو تو بغلم می گیرم و زار زار گریه می کنم. مگه نمی گفتی طاقت گریه هامو نداری؟ ببین،‌حالا دارم ضجه می زنم. بلند شو. پاشو و نذار عشقمون به همین جا ختم بشه. ما هنوز اول راهیم. یادته بهت گفتم تا آخرش باهاتم؟ اگه قراره این جا آخرش باشه پس منم باید باهات باشم. عاشق که بد قول نمیشه آخه. نمیشه من زنده باشم و تو تو بغلم جون بدی و همین جوری نگاهت کنم. نه. بلند می شم و یه نگاه به لیوان خالی بغل تختت می ندازم. همون لیوانی که وقتی از گریه ی زیاد سر درد می گرفتی باهاش قرصای آرامبخشتو می خوردی. خالی خالیه. مثل شیشه ی عمر من و تو. می زنمش زمین. می شکنه. یه تیکشو بر می دارم. به اندازه ی کافی تیز هست. شاید تیز تر از اون تیغی که دست نازنین تورو برید. دستمو می گیرم زیرش. با تمام قدرت می کشمش روی رگ دستم. رگی که حالا دیگه بدون تو خون بی جهت توش جریان داره. تمام وجودمو سوزش پر می کنه. این گریه های لعنتی هم که دست بردار نیستن. نمی ذارن حداقل این لحظه های آخر یه دل سیر نگات کنم. سرم گیج می ره و می افتم زمین. درست کنار تو. تمام بدنم پر از درده. اما فکر این که تو هم این دردو کشیدی آرومم می کنه. حالا عشقمونه که داره این وسط جون می ده. می بینیش؟ می بینی چه قدر عمرش کوتاه بود؟‌ خوب بود اما کوتاه. قشنگ بود اما زود گذر. مثل یه رویا. دیگه جونی برام نمونده. تمام بدنم یخ کرده. مثل تو. هر چی زور دارم جمع می کنم و دستاتو تو دستام می گیرم. چشام داره سیاهی می ره. یه مرتبه یه صدائی تو سرم می پیچه:‌تبریک می گم،‌تو هم آزاد شدی! ‍‌می گم: از چی؟ می گه: از قفس زندگی!!!

شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |

 
 

سلام

   قبل از این که بخوام چیزی رو شروع کنم ازت تشکر می کنم که وقتتو صرف کردی و دونه به دونه این نکاتو توضیح دادی. این برای من خیلی با ارزشه.

   و اما بذار از اول جوابتو بدم. من گفتم حرفام تضاد داره و واقعا هم می دونم که داره اما فعلا کاری از دستم بر نمیاد. می دونی چی می گم؟‌ دلم نمی خواد دچار تضاد باشم اما می دونم که فعلا هستم و اینطوری باقی نخواهم موند. هر آدمی تو زندگیش حداقل تو یه دوره ای دچار تضاد میشه.  ضمنا دوست ندارم شعار بدم. اما نمی دونم شاید ناخودآگاه حرفام رنگ شعار گرفته.

    در مورد این که میگی تو نت هر مطلبی که نوشته میشه به همه مربوطه کاملا موافقم. خب شاید یکی از دلایلی که من این حرفامو این جا می زنم اینه که اگر کسی راهکاری داره جلوی پام بذاره.

   من در این مورد که میگی دخترا می تونن آزادی داشته باشن اگر یه سری چیز هارو رعایت کنن باهات مخالفم. ببین این جا همون قدر که وطن توئه ،‌وطن منم هست. من همون قدری تو حق و حقوقش باید سهیم باشم که تو به عنوان یه پسر هستی. پس چرا وقتی یه پسر تو خیابون بلند بلند بزنه زیر خنده اشکالی نداره اما واسه دخترا زشته؟!‌ نشونه ی بی بند و باریه؟!‌ به نظر من یه سری باورای غلط ایجاد شده و مدت ها به مردم تحمیل شده. من نمی خوام اون باور ها رو باور کنم.

   ضمنا حجاب یه چیزیه که به خود آدم مربوطه. اگر حفظش کنه (می گن)‌ حریم خودشو حفظ کرده اگرم بی حجابی کنه باز از حریم خودش حفاظت نکرده. این به دیگران ربطی نداره و نباید رفتار اونارو تحت تاثیر قرار بده. تمام مشکل ما اینه که باید یه کاری کنیم که پسرا بهمون توجه نکنن!‌ چرا پسرا یه کم جلوی خودشونو نمی گیرن؟!‌ چرا ما همیشه باید فکر همه چیزو بکنیم؟

   این که من تو خیابون با دوستام مسخره بازی در آوردم یه چیز جداست. با کسی که شوخی نکردم. خودمون بودیم. اینم باز فکر نمی کنم چیزی باشه که بتونه رفتار دیگران رو متاثر کنه.

    من می خوام بدونم چرا یه دختر همیشه باید رفتارشو کنترل کنه؟‌ چرا ؟ همیشه باید حساب اینو بکنه که چی کار کنه یه پسر نگاش نکنه. چی کار کنه که جلب توجه نکنه. چی کار کنه که پشت سرش حرف در نیارن!‌ من از این جوری زندگی کردن عذاب می کشم. اصلا این همه باید و نباید واسه ی چیه؟!‌ قوانینی که دهها ساله به ما تحمیل شده داره دیوونمون می کنه. من حاضر نیستم تابع چنین حرفائی باشم و تا حد خودم سعی می کنم باهاشون مبارزه کنم.

   حالا اگه حرفی داری خیلی خوشحال می شم بگی.

دوشنبه هجدهم خرداد 1388 |

 
 

پاسخی فقط در جواب "پسر آزاد"

   بازم مثل همیشه سلام.

   تو بخش نظرت پست قبل اگه نگاه کنین یه شخصی به اسم "پسر آزاد" یه سری مطالب رو ذکر کرده که لازم دونستم چند تا نکته رو متذکر بشم.

  شما گفتی که حرفام دچار تناقض شده و خبر ندارم. اولا از کجا می دونی که من خودم خبر ندارم؟! بعدم در مورد انتقاد کردن شما آزادی  ومنم می پذیرم اما در مورد طرز رفتار من و این که به چه چیزائی می خندم فکر نمی کنم حق انتقاد داشته باشی. می دونی چیه؟ به نظر من آدم واسه فرار از خیلی چیزا مجبوره بخنده. این چیزی نیست که شما بخوای مورد انتقاد قرار بدی. و البته فکر می کنم تشخیص این که چه چیزی واسه ی خنده پوچه و چه چیزی پوچ نیست به عهده ی خودم باشه.

   حالا اگر در مورد اون چیزای دیگه ای که گفتی انتقادی داری من هم از مباحثه در مورد اعتقاداتم خوشم میاد هم اگر لازم باشه و انتقادت صحیح باشه اونو می پذیرم.

یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |

 
 

بدون شرح

 امروز امتحان شیمی داشتیم. خدائیشم سخت بود. یعنی هر چی م می خوندی باز امکان داشت یه چیزو یادت بره. ما رو به زور فرستادن بالا سر کلاس، تا رفتیم بالا دیدیم دیدیم به! استاد کشاورز مراقبمونه!!!!! استاد کشاورز دختر ترشیده ای بیش نیست که مخش پاره سنگ بر می داره. سر تا پای این بشر خدای خندست. همیشه نوک مقنعه اش تیزه، از این مقنعه های چونه دارم سرش می کنه. تازه اون وقتا که زمستون بود و چکمه می پوشید همیشه نصف شلوارش می رفت تو چکمه ش از این معلمای ماضاده. همیشه تو دفتره. یه بار که فیزیک معلممون نیومده بود این اومد سرمون و تازه فهمیدیم یه مدت تو دانشگاه فیزیک درس می داده. واسه همینم بهش می گیم استاد!

   خلاصه این استاد کشاورز اصلا تو عوالم روحانی سیر می کنه! همش حواسش یه جای دیگه س. مام که فرصتو غنیمت می شمریم همیشه! همه خوشحال بودیم که استاد مراقبمونه. رفتیم سر جاهامون و داشتیم همین طوری حرف می زدیم که صدای قرآن اومد. یهو استاد داد زد: احترام بذارید و ساکت شید! حالا همه داریم می ترکیم از خنده! گذشت و قرآن خوندنم تموم شد و ورقه ها رو بهمون داد. همین که اومدیم اسممونو بنویسیم صدای سعدی-ناظممون- تو راهرو پیچید. یک دادی می زد که نگو! اعصاب همه خورد شده بود. یهو من واسه مسخره کردن حرف اون موقع استاد گفتم استغفرالله. یه مرتبه کلاس رفت رو هوا! نمی دونم، من که حرف اونقدر خنده داری نزده بودم. پس چرا همه خندیدن؟! شاید می خواستن حرص استاد در بیاد!

    هیچی دیگه شروع کردیم جواب دادن! اما دریغ از یه سوال ! تو همه شک داشتم! بالاخره همه رو الکی یه چیز نوشتم. اما تو چندتاش مونده بودم. جلوئیم مریم که همیشه پایه ثابت تقلبه هم داشت جلوم هی ادا و اصول در میاورد. معلوم بود یه چیزو مونده. بعد یکی از بچه های ته کلاس استادو به هوای گرفتن ماشین حساب صدا کرد. استاد که رفت پچ پچ بچه ها بالا گرفت! اولیش خود من! یهو استاد داد زد اِ چه خبره! همه با تعجب یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختیم که مثلا گوشات اشتباه شنیده! بعد مریم یه سوالو که مونده بودم بهم رسوند. یه سوالو شک داشت. از تو ورقه ش بهم نشون داد و جوابشو بهش گفتم. یه دفعه استاد برگشت سر جاش. حالا منم تو همون صفحه ای که مریم باز کرده بود یه سوالو مونده بودم. جلو استاد سرمو بلند کرده بودم که ورقه ی مریمو ببینم. هی استاد چپ چپ نگاه می کرد منم قیافه ی مظلوم به خودم می گرفتم! آخرشم نتونستم ببینم و مریم برگشو برگردوند!

   دوباره یکی از بچه ها استادو صدا کرد. این دفعه مریم کاملا برگشت و یه سوالو از من پرسید. دیگه داشتم می ترکیدم از خنده! آخه دیوونه یه ادا و اصولائی در میاورد آدم می خواست پهن شه رو زمین فقط بخنده! تازه اون سوالی که مریم مونده بود خودمم جوابشو نمی دونستم! از اینم خندم گرفته بود! تا این که الناز پشت سریم ورقشو داد و رفت. ساعت ۱۱ بود. تازه نیم ساعت از وقت امتحان گذشته بود. قرار بود بعد امتحان با آیدا بریم النازو برسونیم بعدم دو تائی بریم بلوار فردوس. ۵ دقیقه بعد از این که الناز برگشو داد آیدا که سه تا میز جلوی من بود روشو برگردوند و گفت نمیای بریم؟! گفتم چرا. یهو داد استاد در اومد و به آیدا گفت برگتو می گیرما! آیدای بیچاره زبونش بند اومد! من گفتم خانوم چیزی، نگفت که! گفت پاشیم برگه هامونو بدیم! دوباره یه سری زدن زیر خنده. منم زود پاشدم برگمو بدم، آیدا م پشت سرم بود. یهو یه صدای گرومپ اومد  و کلاس منفجر شد! برگشتم دیدم آیدا پاش گیر کرده به نیمکتا و ولو شده رو زمین! حالا خودشم داره می ترکه از خنده!

   بالاخره ورقه ها رو دادیم و اومدیم بیرون. کلاس ما بغل راه پله بود. و روبروی کلاسمونم اتاق تکثیر بود که یه پنجره ی شیشه ای داشت. من زود از پله ها  اومدم پایین دیدم آیدا نمیاد! رفتم دیدم وایساده دم در داره به یکی از بچه ها می رسونه! خداوکیلی خیلی با معرفته! هیچی دیگه من همین جوری داشتم نگاش می کردم و به کاراش می خندیدم که دیدم از تو اتاق تکثیر داره صدا میاد. یهو نگا کردم دیدم ای وای سعدی وایساده داره نگامون می کنه! به آیدا گفتم آیدا بیا بریم، دیوانه بلند گفت نه وایسا بهش برسونم! دستشو کشیدم بردمش پایین بهش چهار تا فحش دادم گفتم تو که آبروی ما رو بردی! خلاصه دیگه ترکیدیم از خنده!

   ۳تائی با الناز از مدرسه اومدیم بیرون. رفتیم دم ستاد انتخاباتی موسوی! یه ذره خندیدیم و شارژ تبلیغاتی شدیم! بعدم به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادیم. خدا می دونه که چه تیکه هائی بابت این روبانای سبزی که دور مچ دستمون بسته بودیم بهمون انداختن! داشتیم می رفتیم دم ایستگاه که دیدیم اتوبوس داره از دور میاد. منو آیدا دویدیم که به اتوبوس برسیم. به زور سوار اتوبوس شدیم و از همون جا با الناز خداحافظی کردیم. رفتیم بلوار فردوس. یه کم خندیدیم بعدم یه آژانس گرفتیم با آیدا برگشتیم. آیدا رو تو همون اکباتان پیاده کردیم و منم رفتم خونمون. ساعت ۱۲:۳۰ شده بود. تو راه همش داشتم با خودم به این فکر می کردم که منو آیدا الان فقط یه کم اونجا قدم زدیم و بعدم با یکی از امن ترین وسایل حمل و نقل برگشتیم. اما همینو اگه مامان من یا آیدا می فهمیدن بدبخت بودیم! آخه می خوام بدونم چرا؟ مگه چیه که انقدر بزرگش می کنن؟ همین می شه که تو همه ی کشورای دیگه بیشتر بی بند و بارا همین ایرانیان! این جا سر چیزای کوچیک جلوی آدمو می گیرن بعد توقع دارن آدمایی به بار بیان که همه ی نیازاشون برطرف شده! میخوام بگم یعنی هر کسی آخر سر راه خودشو می ره. ربطی به این محدودیتا نداره. اینا فقط کار والدین رو سخت و عذاب وجدان ما رو زیاد می کنه. من می خوام بدونم این مملکت امنه که آدم جرات نداره با دوستش بره سینما؟ یا مثلا شب تنهائی از خونه بره بیرون؟ مادر و پدرای ما جدات ندارن ما رو تو این مملکت تنهائی بفرستن جائی. اونوقت دم از امنیت تو جهموری اسلامی می زنن!

    بیخیال این حرفا گفتن نداره. آدم برای حل این مشکلا راهی جز گریز نداره!

    بازم مرسی که حرفامو خوندین. دوستون دارم

شنبه شانزدهم خرداد 1388 |

 
 

واقعا چرا؟!!

    سلام! اول یه معذرت خواهی خیلی خیلی بزرگ به همه ی دوستای گل بدهکارم که یه مدت زیای نبودم. ولی خودتون می دونین زندگی مشکلات داره دیگه 

    یه داستانی می خوام براتون تعریف کنم. البته اگه حوصله داشته باشین چرت و پرتای منو بخونین. ولی فکر نمی کنم دونستنش خالی از لطف باشه.

    شنبه ی همین هفته بود که امتحان زیست داشتیم. امتحان ما ساعت ۱۰:۳۰ شروع میشد و امتحان دوستام ساعت ۹ تموم میشد. قبل از مدرسه رفته بودم دم مدرسه ی دوستام. از اون طرفم با هم رفتیم منو تا دم یه آژانسی که همیشه ازش ماشین می گیریم رسوندن. یه نفر دم در اونجا وایساده بود. یه مرد ۴۰-۵۰ ساله که به ریختش می خورد بدجوری مذهبی باشه! آقائی که شما باشی تا من دهنمو باز کردم که بگم ماشین می خوام یارو یه نگا به من کرد و رفت تو ۵-۶ نفر دیگه هم با خودش آورد! هر کدومشون به یه بهونه ای می خواستن با آدم حرف بزنن! منم جدا گیج شده بودم! خلاصه ماشینو به ما دادن و من سوار شدم و راه افتادیم. یه جا رسیدیم که یه ماشین پلیس که گویا خیلیم عجله داشت پشت یه پرایدیه وایساده بود و هی بوق می زد. اما پرایدیه نمی رفت کنار. آخرش یکی از اون پلیسا از ماشین پیاده شد و رفت با یارو پرایدیه دعوا کرد. پرایدیه زد اون طرف و ماشین پلیسم گازشو گرفت و رفت. دوباره یه کم که جلو تر رفت سر یه تقاطع یه وانتی پیچید جلوش! دیگه اندفعه اون پلیسه که راننده بود دو دستی زد تو سر خودش! خداوکیلی صحنه ش ته خنده بود! حالا من هی می خوام نخندم که این راننده هه هار نشه می بینم مرتیکه ول کن نیست! هی می گفت خانوم دیدی چی کار کرد؟ خانوم دیدی چه قدر خنده دار بود؟ هه هه هه! منم یه لبخند زدم تا دهنشو ببنده. گذشت تا رسیدیم دم مدرسه. پولو که بهش دادم دید پول خورد نداره. منم یه ذره وایسادم دیدم نخیر انگار جدی جدی قصد نداره پول منو خورد کنه! گفتم حالا اشکال نداره بعدا با هم حساب می کنیم. منظورم این بود که دفعه ی بعد که از آژانستون ماشین گرفتم حساب می کنیم. آخه از این اتفاقا زیاد می افتاد که راننده پول خورد نداشت و می گفت دفعه ی بعدی که ماشین گرفتین حساب می کنیم. اینو که من گفتم مرتیکه با یه لحن بد انگار که با یه دختر فراری خراب و همه کاره طرفه یه خنده ی تمسخر آمیز کرد و گفت: مگه ما بازم قراره همدیگه رو ببینیم؟!

   می خواستم بگم آخه مرتیکه ی فلان فلان شده تو که خودت از اون موقع تا حالا هی داری کرم می ریزی که! انقدر من آتیش گرفتم که حد نداره. تازه اینجاش خیلی غیر قابل قبوله که اودم واسه مامانم تعریف کردم، مامانم می گه حقته می خواست نخندی!!!!!

    یعنی من می خوام بدنم تو این مملکت یه لبخند انقدر بده؟! یا شاید کسی که موهاشو بیرون می ذاره حق نداره بخنده؟!

    آخه زورش این جای کاره که این مردا (البته بعضیاشون) به عالم و آدم دروغ می گن که بتونن با یه زن برن بیرون و کیف کنن، اونوقت بالای منبر که می رن همه جا می گن زنا مایه ی فساد جامعن! بعد همین آدما همه جا میشینن حرف از اسلام و خدا و پیغمبر می زنن! فقط هم به این اکتفا می کنن که پیغمبر با زنای بی سرپرست ازدواج می کرده! من به نوبه ی خودم هیچی نمی دونم جز این که اگه همین جوری بخواد پیش بره تا چند دهه ی اخیر کارمون به نابودی می کشه!
والسلام

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |

 
 

دوباره از نو!!!

سلام دوستای خوبم!!!!

نمی دونین چه حس خوبی دارم از این که دوباره برگشتم!!!!

راستش من یه مشکل روحی برام پیش اومده بود و با خودم در کنکاش بودم. واسه ی همینم وبمو حذف کردم

بعد از یه مدت که اومدم و دیدم هنوز به یادم هستین از خودم بدم اومد!!!

می خوام دوباره بشم همون ستاره!!!!

البته اگه منو ببخشید!!!

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 |

 
 

گویا ستاره رفته، گویا خسته شده اصلا از خودش،

نمی دونم ولی وقتی دیدم اینجوری یادم اومد که مولانا هم یه بار اینکار رو کرده...

یکشنبه بیستم بهمن 1387 |

 
 

Designed by ParsTheme

log
کد ماوس