تبليغاتX
فقط چند دقیقه...

فقط چند دقیقه...
...؟!!!!

 

 

آرشيو مطالب
صفحه نخست
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

 

 امكانات جانبي
rss 2.0  
 
 

فردا میاد.......

   مهسا امروز بعد از ۶-۷ روز اس ام زده گفته حالت چه طوره. تعجب می کنم. آخه معمولا هر وقت کار داره خبری از ما می گیره. بعد از یه خورده من من کردن میگه فردا می خواد بیاد. اگه اومد بهت می گم بیا پائین. قلبم داره وای می ایسته. فردا میاد. امروز چندمه؟ یه ماه و نیمه که ندیدمش. خیلی دلم می خواد ببینمش. اما به مهسا می گم نه دیگه نمی خوام ببینمش........ .

آره می گم دیگه نمی خوام ببینمش. اما به خدا می خوام ببینمش. دلم یه ذره شده براش. چه فایده. بازم می خواد دروغکی بگه دلم برات تنگ شده. وای خدا. نمی دونی تو چه شرایط بدی ام. قلبم داره می ترکه. نه می تونم گریه کنم نه می تونم فکر کنم نه........ چی کار کنم. اگه فردا برم اون دوباره می ذاره میره و وضعیت من دوباره داغون می شه. ایندفعه شاهرگمو می خوام برنم حتما! نه دیگه نمی رم. دیگه نمیرم. آره. نمی رم و احساسمو تو قلب خودم خاک می کنم. خدایا چی میشد اگه این چیزا رو اون می خوند.............

شنبه دهم مرداد 1388 |

 
 

   خیلی بی معرفتی. خودمم نمی دونم چه جوری میشه که تو حتی اسم منو یادت رفته باشه. اما من وقتی اسمتو می شنوم تمام زندگیم یادم می ره و می زنم زیر گریه!‌آخه چرا؟ مامان می گه عشق با منطق جور در نمیاد. اون همه چیزو با منطق می سنجه. اما چرا پس من نمی تونم حتی یه ذره مثل اون فکر کنم؟ لعنت به این زندگی. من و تو یه خیابون با هم فاصله نداریم. یعنی من انقدر واست ارزش نداشتم که یه بار بیای حداقل ببینی مرده ام یا زنده؟! چه سوالیه. حتما ارزش نداشتم دیگه. از یکی شنیده بودم وقتی به آدما می گی دوستشون داری،‌ خودشونو گم می کنن. اما تو که همچین آدمی نبودی. دلم از این آتیش می گیره که من حاضر بودم جونمو واست بدم. اما واسه تو انقدر بی اهمیت بودم. الان بهترم. چون تونستم خودمو راضی کنم دیگه نبینمت. بیشتر از یه ماهه که صدای خنده هات تو گوشم نپیچیده. تو نمی دونی دلتنگی یعنی چی. یکی از رفقا می گه تا کی می خوای با خاطراتش زندگی کنی؟ با خودم می گم تا آخر عمرم. آره. به زور خودمو راضی کردم دیگه نیام ببینمت. اما چه طوری خاطراتتو از قلب خورد شده و ذهن خسته م پاک کنم؟ هنوز وقتی تو خیابونا راه می رم تورو می بینم. کارات جلو چشممه. تک تک حرفائی که می زدی. دیگه جرات ندارم پامو از خونه بیرون بذارم. می ترسم وسط خیابون بغضم بترکه. همینم کم مونده.

   می بینی؟!‌من دارم با این خاطره ها زندگی می کنم. یکی می گه با خاطره زندگی کردن کار مرده هاست. نه تو!‌ یعنی من واقعا بدون تو زنده ام؟!‌

خدایا چی دارم می گم. حتما دیوونه شدم. آره. آدم عاقل که این حرفا رو نمی زنه. باز حرفام داره رنگ چرت و پرت می گیره.

   "پنجره رو باز می کنم. سکوت محض. این شهر لعنتی با تموم بدیاش الان آروم آرومه. پرنده تو آسمونش پر نمی زنه. ببین!‌ حتی اینم با همه ی زشتیاش می تونه آروم بگیره. صورت زشت و کثیف شهر الان انقدر آروم و بیصداست که اصلا نمی شه حدس زد چه گندی زیر این آرامش تصنعی قایم شده. چند تا آدم عاشق زیر آسمون همین شهر کثیف خودکشی کردن؟!‌ یه روزی خیلی دلم می خواست منم بشم یکی از اونا. اما بهم ثابت شده که جراتشو ندارم. نه. من باید بمونم و به زورم که شده هوای خفه ی این شهرو تو ریه هام فرو کنم. آره،‌باید زندگی کنم. حتی اگه زندگی واسم اون معنای واقعیشو نداشته باشه. حتی زندگی با خاطره های یه آدم!‌ یه آدم که حتی یه بارم نتونستم نفرینش کنم. "

   "دارم تو جاده ی زندگی راه می رم. اولش یکی به زور منو هل داد این جا. خودم دلم نمی خواست بیام. به زور هلم دادن تا خودمو پیدا کنم. غافل از این که بدتر خودمو گم کردم. آره،‌بد جوری هم گم شدم. اوایل می دویدم. غرق قشنگیای این جا شده بودم. قشنگیایی که پشتشون زشت ترین زشتیا پنهون شده بود. اما خیلی زود رنگشونو از دست دادن. خیلی زود تر از اونی که فکرشو می کردم. حالا دارم خودمو کشون کشون می برم تا برسم به آخر این جاده. تو راه این جاده ی لعنتی خیلیا همراهم شدن. فکر می کردم کمکم می کنن راحت تر راه برم. اما اشتباه می کردم. مثل همیشه. اونا همشون زنجیر شدن به پاهام و رفتنو واسم سخت تر از قبل کردن. "
   دنیا خیلی پیچیدست. من حاضرم واسه کسی بمیرم که زندگیش تو چشمای یکی دیگه خلاصه شده و اون یکی دیگه خودش عاشق یکی دیگست!

بیخیال. زندگی به هیچ کس رحم نکرده. تقصیر من بود که زیادی ازش توقع داشتم! همیشه پیروز اونیه که قدرتش بیشتره. دارم به این نتیجه می رسم که درجا زدن تو این قفس لعنتی دیگه بی دلیله.... .

جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

 
 

خسته شدم......

    دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه خسته شدن. چشمامو می گم. از باریدن خسته شدن. چه قدر گریه کنم! چشمام دیگه اشکی واسه ریختن ندارن. دلم از غصه خوردن سیر شده! نه، دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه وقتی گریه می کنم از خودم بدم میاد. یادته اونروزی که نشسته بودی گریه می کردی جلوت زانو زدم و با دستام اشکاتو پاک کردم؟ من راضی نشدم تو گریه کنی؛ اما انگار من هر چه قدر گریه می کنم باز تو راضی نمی شی! دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم اه نمی کشم. آخه خسته شدم از بس به چشم یه دیوونه نگام کردن. آره؛ خسته شدم. نه از تو. از خودم. از اینکه روزی هزار بار می خواستم بهت بگم دوستت دارم. اما فقط یه لبخند خشک می زدم که مبادا غرور لعنتیم ترک برداره! دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه یاد اونروز لعنتی می افتم. وقتی بهم گفتی برو می خواستم بگم کجا برم؟ جای من همین جاست؛ کنار تو. اما بدون این که به روی خودم بیارم رومو برگردوندم و آروم و محکم ازت دور شدم. تو رفتنمو دیدی. اما نفهمیدی با هر یه قدمی که ازت دور می شدم، ده قدم به مرگ نزدیک تر می شدم! آره، دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم اشک نمی ریزم. چون خسته شدم. این بار نه از تو، نه از خودم، از زندگی!!!!

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |

 
 

سلاااااااااااااام

   بالاخره یه بارم همه چی به نفع ما تموم شد هنوز در شوک به سر می برم!
   دیروز از خواب که پاشدم فوری خواستم شیرجه بزنم رو کامپیوتر که ببینم نتایج اومده یا نه. یهو خواهرم گفت نمی خواد بری . من رفتم دیدم نیومده منم ناامید شدم حسااابی.

   بعدش عصر که شد صدای تلفن بلند شد. خواهرم برداشت. منم همین جوری بهش زل زده بودم ببینم چی میگه همین که تلفنو قطع کرد گفت از فرهنگ بودن. من یهو برق از سرم پرید! گفتم خوب؟ گفت هیچی دیگه گفتن فردا با کارنامه باید بری مدرسه. گفتم نگفتن قبول شدم یا نه؟ گفت نه. فقط گفت ساعت ۹:۳۰ اونجا باشین

   خلاصه بماند که چه طوری به زور شب خوابم برد و صبح به اون زودی() کشون کشون با مامانم رفتم مدرسه.

   وقتی رسیدیم دیدم زنگ تفریحه نگو اون بیچاره ها تو این گرما کلاسای درسیشون شروع شده با مامانم رفتیم تو دفتر. ناظمه اومد. از این ناظم چادریای گیر بده بود یه دختر دیگه هم سن منم با مامانش اومده بودن. اون دختره بیچاره یه کوچولو موهاش بیرون بود. منم به سفارش مامانی موهامو کرده بودم تو.این شکلی شده بودم.. بعد ناظمه به اون دختره گیر داد هنوز هیچی نشده

   بعد معدلامونو پرسید. بعدشم بدون مقدمه دوتا فرم آورد. یکی گذاشت جلوی ما. اون یکی رو گذاشت جلو اون دختره. بعدش گفت کلاسا دو روزه که شروع شده. یکشنبه- دوشنبه- سه شنبه کلاس داریم. کلاسامونم اجباریه. از ساعت هفت صبح تا ۱۲:۳۰ بعدشم گفت امیدوارم حجاب اسلامی رو رعایت کنین که شاخامون تو هم گیر نکنه

   من از یه طرف خوشحال بودم که ثبت نامم کردن. از یه طرف ناراحت که چه جوری ساعت هفت از خواب بلند شم آخه من همیشه تا ساعت یک خوابم بعدم بچه هاش همه بچه مثبتن پس اون نقشه هائی که واسه شیطونی هام کشیده بودم چی می شه

   اما اشکال نداره می ارزه دو سه سال خودمو نگه دارم

   تازه یه چیزو یادم رفت بگم. تو فرم اون مدرسه هه نوشته بودن نماز خوندن نمره داره  این یکی رو چی کار کنم مامانم می گه خدا رو شکر که مدرست این جوریه. شاید آدم شدی خواهرم می گه شانس آوردی چادر اجباری نیست بیچاره وگرنه مجبور بودی تحمل کنی

   به هر حال هر چی که هست می دونم با تموم بدیاش بازم خوبه

   از همتون ممنونم که دعام کردین

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |

 
 

ضد حال

   امروز عصر با خواهرم نشسته بودیم پای کامپیوتر. یه مرتبه یادم اومد برم سایت اون مدرسه ی فرهنگو چک کنم ببینم نتایج اومده یا نه.

   رفتم تو سایت مدرسه دیدم یه مطلب جدید آپ کردن. دیدم نوشته اسامی برگزیدگان آزمون ... دیگه بقیه شو نخوندم. سریع روش کلیک کردم. نفسم در نمی اومد. اون چند ثانیه ای که طول کشید تا صفحه ی جدید لود بشه هزار بار مردم و زنده شدم. صفحه که باز شد ۷-۶ بار از اول تا آخر اون جدولی که اسامی توش نوشته شده بود رو خوندیم. اسمم نبود

    داشتم می مردم از ناراحتی. بعد یهو نگاه کردم دیدم اسم ۶۰ نفرو نوشتن! به خواهرم گفتم اینا که ۱۰ نفر بیشتر نمی خواستن

   رفتیم یه بار دیگه تیتر پست رو خوندیم. دیدیم نوشته اسامی برگزیدگان آزمون ورودی فرهنگ ورودی پایه ی اول . تاریخ آزمون ۳۱/۳/۸۸  انقدر حالم گرفته شد! حالا می مردن اسامی ورودی دوم رو می ذاشتن تو سایت

   اما خوشحالم چون در کمال پرروئی هنوزم امیدوارم قبول شم

سه شنبه شانزدهم تیر 1388 |

 
 

    سه روز پیش کارنامه گرفتم. یعنی خودم که نگرفتم. من تا ساعت ۱ ظهر خواب بودم. بابائی رو فرستاده بودم بره کارنامه بگیره . وقتی مامانم زنگید و گفت کارنامتو گرفتیم برق از کلم پرید! گفتم یا علی الان می گه تو دیگه بچه ی من نیستی. ۸-۷ تا تجدید آوردی. از الان باید بشینی تو خونه ظرف بشوری . ولی وقتی معدلمو گفت برای بار دوم برق از کلم پرید . گفت ۱۹.۵۵ شدی. خیلی حال کردم. از یه طرف خوشحال شدم که اونجوری که فکر می کردم نشد. از یه طرف ناراحت بودم که چرا باید معدلم نسبت به سالای پیش انقدر پائین بیاد. معدل پارسالم ۱۹.۹۸بود. خیلی خورد  تو ذوقم. دلیلشم دوستائی بود که امسال داشتم. جریاناتی بود که واسم اتفاق افتاد. یه شب به خاطر یه موضوعی دپرس می شدم. شبی که فرداش سه تا درسو امتحان نیم ترم داشتیم. بعد نمی تونستم بخونم و با کلی دعوا و مرافعه با مامانم فرداش مدرسه نمی رفتم. بعد از اونم باید می دویدم دنبال معلما و التماس می کردم که واسم صفر رد نکنن! کم کم همه باورشون شده بود یه مشکلی دارم!

   سر ریاضی اون اولای سال انقدر حرص می خوردم از این که نمرم کامل نمی شد. اما آخرای سال دیگه واسم مهم نبود. 

   گاهی وقتا که حوصله ی مدرسه رو نداشتم ، زنگ اول خودمو به مریضی می زدم. زنگ دوم از تلقینائی که کرده بودم جدی جدی حالم بد میشد و می پیچوندم می رفتم پیش دوستام!

   امسال مسیر زنگیم خیلی عوض شد. خیلی زیاد. نگاه معلما اول سال بهم چه طوری بود و آخر سال چه طوری شد!

   اولای سال بهترین شاگرد کلاس بودم که سرش به کار خودش بود. آخرای سال شدم یه شاگردی که حوصله ی کلاسو نداشت. همش از کلاس می زد بیرون. می رفت تو حیاط می نشست و فکر می کرد یا تو کلاسای خالی دیگه می گرفت می خوابید!!!!

   یه بار که همین آخرای سال سر این که کلاس دین و زندگی رو پیچونده بودم با معلم دعوام شد! آخه سر دین و زندگی احکام درس می داد بهمون  از این کتابا که اداره می فرسته و بچه ها مسابقه می دن. از کلاس زدم بیرون. سر ساعتای احکام همیشه کارم همین بود. اما اندفعه ۲۰ دقیقه گذشت و من نرفتم سر کلاس. معلمه یکی رو فرستاد دنبالم. رفتم سر کلاس. گفت فلانی تو کجا بودی؟؟؟؟؟ (داد می زد) منم گفتم تو حیاط. گفت دیگه از این به بعد اجازه نمی دم  از کلاس بری بیرون. گفتم خانوم زیاد خودتو ناراحت نکن دیگه سال تموم شد . خلاصه معلمه حسابی حرص خورد

   از اینا بگذریم. بریم سراغ کارنامه م. وقتی دیدم کپ کردم. باورم نمی شد انقدر باحال نمره داده باشن. اصلا نمره هاش قابل پیش بینی نبود! ریاضی که فکر می کردم افتضاح دادم ۱۸.۷۵ شدم. فیزیک که دو روز تمام از روی کتاب بلند نشده بودمم باز ۱۸.۷۵ شدم! ادبیات که به نظرم خیلی گند داده بودم بیست شدم! شیمی که فکر می کردم یه صفحه رو جا انداختم نوزده شدم! مطالعات که یه سوال یه نمره ای رو اشتباه نوشته بودم بیست شدم. زیست که به نظرم گند شده بودم ۱۹ شدم. برنامه ریزی تحقیق خواسته بود و من پیچونده بودمش که اونم بیست شدم!!! آخه من نمی دونم برنامه ریزیم شد درس؟! ما رو می برد تو سایت فیلم آموزشی ببینیم ما اون پشت می نشستیم با گوشیامون بازی می کردیم. یا مثلا دین و زندگی یا زبان! زبان خیلی درس چرتیه. هیچ وقت یادم نمیاد واسه امتحان ترم زبان بیشتر از یه ساعت خونده باشم! ما همیشه با بچه ها سر دین و زندگی و زبان و گاهی وقتا ریاضی بلوتوث بازی می کردیم  یادش بخیر  مدرسه خیلی روزای خوب داره. وقتی یادم می افته چه قدر سر کلاسا مخصوصا شیمی بچه هارو می خندوندم دلم ضعف می ره  

   آهان راستی نمره ای که بیشتر از همه باعث تعجب من شد انضباطم بود! همیشه جزو آرزوهام بود که انضباطم بیست نشه  امسال تا حد توان برای رسیدن به این آرزو تلاش کردم  اما فکر نمی کردم این بشه انضباطم! بابا دمشون گرم خیلی سخاوت به خرج داده بودن! ۱۹.۵ شده بودم! انقدر بهم برخورد! خیلی زیاد داده بودن!با اون غیبتائی که من داشتم، گفتم کمه کم دو سه نمره ای کم می کنن ازم! اما دیدم نخیر! دلشون نیومده  حالا که فکرشو می کنم می بینم جمعا فکر می کنم یه سی جلسه ای غیبت داشتم. شنبه ها و سه شنبه ها  معمولا همیشه غایب بودم. این آخریا شنبه هام بهش اضافه شد. تنها روزی که اصلا غیبت نداشتم دوشنبه بود. چون ادبیات داشتیم  که اونم یه بار که مثلا حالم بد شده بود فرستادنم خونه

   امسالم می خوام برم انسانی. چهارشنبه ی هفته ی بعد قراره برم امتحان ورودی یه مدرسه ی نمونه دولتی رو شرکت کنم که فقط رشته ی انسانی داره.(مدرسه ی فرهنگ)

   دعا کنین قبول شم

 

 

سه شنبه دوم تیر 1388 |

 
 

قفس زندگی

      از دفعه ی آخری که باهام قهر کرده بودی یه هفته ای می گذشت. اومده بودم تا ازت عذر خواهی کنم. ازت خواهش کنم تا دوباره بشی همون عشق خودم. می خواستم بیام بهت بگم چه قدر دوستت دارم. می دونم آخه تو هم دوستم داری. چشمات که هیچ وقت بهم دروغ نمی گن. امروز سالگرد آشنائیمونه. چون می دونم همیشه عادت داری من بیام منت کشی،‌واسه همین اومدم تا یه بار دیگه بهت ثابت کنم از جونم بیشتر دوستت دارم. بارون بدی میاد. بارونو زیاد دوست ندارم. چون هر وقت دل آسمون می گیره،‌ بعدش یه اتفاقی واسم می افته و دل من چند برابر می گیره. گلی رو که برات گرفتم تو دستم فشار می رم که از وجودش مطمئن شم. حالا جلوی آپارتمانتم. هر چی زنگ می زنم نمی دونم چرا در رو باز نمی کنی. می دونم خونه ای. آخه تو این وقت روز جائی رو نداری بری. کم کم دارم نگران میشم. یه لگد می زنم به در که باز شه. نمیشه. این بار می رم عقب و محکم حمله می کنم سمت در.  خدا رو شکر،‌باز شد. یه کم دردم گرفته،‌ولی خوب فدای سرت. حالا اومدم تو خونه. هر چی صدات می کنم جواب نمیدی. میام سمت اتاقت. الهی بمیرم،‌ چه راحت رو زمین دراز کشیدی. ولی اگه خوابیدی چشات چرا نیمه بازه؟!‌ این گل چیه دستت؟!‌ اِ.... اینم که عکس منه کنارت گذاشتی. تازه دارم به خودم میام!‌ چرا دستای قشنگت خونیه؟‌ چیکار کردی با دستات؟ کجاست همون دستای قشنگ و ظریفی که هر وقت زیر بارون با هم قدم می زدیم توی دستام حلقشون می کردی؟ چیکار کردی با دستات؟ جلوت زانو می زنم و  دستاتو تو دستم می گیرم. چرا انقدر دستات سرده؟ هوا که خیلی گرمه. صورتتو بر می گردونم طرف خودم. نگاهم تو نگاه مهربونت گره میخوره. انگار هنوز داری نفس می کشی. به زور نگاهتو روی من متمرکز می کنی و یه لبخند محو رو لبات نقش می بنده. بعد نگاهت روم ثابت می مونه. چرا هر چی صدات می کنم جواب نمی دی؟ حالا دیگه دارم فریاد می زنم. عشق من،‌عشق قشنگ من،‌ چی به روز اون چشمای قشنگت اومده؟ چرا دیگه اون برق همیشگی رو ندارن؟‌ کجان اون چشمائی که واسه یه لحظه زل زدن تو چشمه ی صاف و زلالشون ثانیه شماری می کردم؟ چی شد؟ چه بلائی سرت اومد؟‌ فکر منو نکردی؟ مگه یادت نیست می گفتی اگه باشی منم هستم؟ حالا که من هستم،‌پس تو چرا نیستی؟ چرا انقدر زود دست از سر دنیا برداشتی؟ این دنیا خیلی بهمون بدهکار بود. بابت تموم سختیائی که کشیدیم. مگه من و تو غیر از همدیگه چی از دنیا می خواستیم؟!‌ باید کنار هم بودنو تو همین دنیا می چشیدیم. چرا انقدر زود؟ سرتو تو بغلم می گیرم و زار زار گریه می کنم. مگه نمی گفتی طاقت گریه هامو نداری؟ ببین،‌حالا دارم ضجه می زنم. بلند شو. پاشو و نذار عشقمون به همین جا ختم بشه. ما هنوز اول راهیم. یادته بهت گفتم تا آخرش باهاتم؟ اگه قراره این جا آخرش باشه پس منم باید باهات باشم. عاشق که بد قول نمیشه آخه. نمیشه من زنده باشم و تو تو بغلم جون بدی و همین جوری نگاهت کنم. نه. بلند می شم و یه نگاه به لیوان خالی بغل تختت می ندازم. همون لیوانی که وقتی از گریه ی زیاد سر درد می گرفتی باهاش قرصای آرامبخشتو می خوردی. خالی خالیه. مثل شیشه ی عمر من و تو. می زنمش زمین. می شکنه. یه تیکشو بر می دارم. به اندازه ی کافی تیز هست. شاید تیز تر از اون تیغی که دست نازنین تورو برید. دستمو می گیرم زیرش. با تمام قدرت می کشمش روی رگ دستم. رگی که حالا دیگه بدون تو خون بی جهت توش جریان داره. تمام وجودمو سوزش پر می کنه. این گریه های لعنتی هم که دست بردار نیستن. نمی ذارن حداقل این لحظه های آخر یه دل سیر نگات کنم. سرم گیج می ره و می افتم زمین. درست کنار تو. تمام بدنم پر از درده. اما فکر این که تو هم این دردو کشیدی آرومم می کنه. حالا عشقمونه که داره این وسط جون می ده. می بینیش؟ می بینی چه قدر عمرش کوتاه بود؟‌ خوب بود اما کوتاه. قشنگ بود اما زود گذر. مثل یه رویا. دیگه جونی برام نمونده. تمام بدنم یخ کرده. مثل تو. هر چی زور دارم جمع می کنم و دستاتو تو دستام می گیرم. چشام داره سیاهی می ره. یه مرتبه یه صدائی تو سرم می پیچه:‌تبریک می گم،‌تو هم آزاد شدی! ‍‌می گم: از چی؟ می گه: از قفس زندگی!!!

شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |

 
 

سلام

   قبل از این که بخوام چیزی رو شروع کنم ازت تشکر می کنم که وقتتو صرف کردی و دونه به دونه این نکاتو توضیح دادی. این برای من خیلی با ارزشه.

   و اما بذار از اول جوابتو بدم. من گفتم حرفام تضاد داره و واقعا هم می دونم که داره اما فعلا کاری از دستم بر نمیاد. می دونی چی می گم؟‌ دلم نمی خواد دچار تضاد باشم اما می دونم که فعلا هستم و اینطوری باقی نخواهم موند. هر آدمی تو زندگیش حداقل تو یه دوره ای دچار تضاد میشه.  ضمنا دوست ندارم شعار بدم. اما نمی دونم شاید ناخودآگاه حرفام رنگ شعار گرفته.

    در مورد این که میگی تو نت هر مطلبی که نوشته میشه به همه مربوطه کاملا موافقم. خب شاید یکی از دلایلی که من این حرفامو این جا می زنم اینه که اگر کسی راهکاری داره جلوی پام بذاره.

   من در این مورد که میگی دخترا می تونن آزادی داشته باشن اگر یه سری چیز هارو رعایت کنن باهات مخالفم. ببین این جا همون قدر که وطن توئه ،‌وطن منم هست. من همون قدری تو حق و حقوقش باید سهیم باشم که تو به عنوان یه پسر هستی. پس چرا وقتی یه پسر تو خیابون بلند بلند بزنه زیر خنده اشکالی نداره اما واسه دخترا زشته؟!‌ نشونه ی بی بند و باریه؟!‌ به نظر من یه سری باورای غلط ایجاد شده و مدت ها به مردم تحمیل شده. من نمی خوام اون باور ها رو باور کنم.

   ضمنا حجاب یه چیزیه که به خود آدم مربوطه. اگر حفظش کنه (می گن)‌ حریم خودشو حفظ کرده اگرم بی حجابی کنه باز از حریم خودش حفاظت نکرده. این به دیگران ربطی نداره و نباید رفتار اونارو تحت تاثیر قرار بده. تمام مشکل ما اینه که باید یه کاری کنیم که پسرا بهمون توجه نکنن!‌ چرا پسرا یه کم جلوی خودشونو نمی گیرن؟!‌ چرا ما همیشه باید فکر همه چیزو بکنیم؟

   این که من تو خیابون با دوستام مسخره بازی در آوردم یه چیز جداست. با کسی که شوخی نکردم. خودمون بودیم. اینم باز فکر نمی کنم چیزی باشه که بتونه رفتار دیگران رو متاثر کنه.

    من می خوام بدونم چرا یه دختر همیشه باید رفتارشو کنترل کنه؟‌ چرا ؟ همیشه باید حساب اینو بکنه که چی کار کنه یه پسر نگاش نکنه. چی کار کنه که جلب توجه نکنه. چی کار کنه که پشت سرش حرف در نیارن!‌ من از این جوری زندگی کردن عذاب می کشم. اصلا این همه باید و نباید واسه ی چیه؟!‌ قوانینی که دهها ساله به ما تحمیل شده داره دیوونمون می کنه. من حاضر نیستم تابع چنین حرفائی باشم و تا حد خودم سعی می کنم باهاشون مبارزه کنم.

   حالا اگه حرفی داری خیلی خوشحال می شم بگی.

دوشنبه هجدهم خرداد 1388 |

 
 

پاسخی فقط در جواب "پسر آزاد"

   بازم مثل همیشه سلام.

   تو بخش نظرت پست قبل اگه نگاه کنین یه شخصی به اسم "پسر آزاد" یه سری مطالب رو ذکر کرده که لازم دونستم چند تا نکته رو متذکر بشم.

  شما گفتی که حرفام دچار تناقض شده و خبر ندارم. اولا از کجا می دونی که من خودم خبر ندارم؟! بعدم در مورد انتقاد کردن شما آزادی  ومنم می پذیرم اما در مورد طرز رفتار من و این که به چه چیزائی می خندم فکر نمی کنم حق انتقاد داشته باشی. می دونی چیه؟ به نظر من آدم واسه فرار از خیلی چیزا مجبوره بخنده. این چیزی نیست که شما بخوای مورد انتقاد قرار بدی. و البته فکر می کنم تشخیص این که چه چیزی واسه ی خنده پوچه و چه چیزی پوچ نیست به عهده ی خودم باشه.

   حالا اگر در مورد اون چیزای دیگه ای که گفتی انتقادی داری من هم از مباحثه در مورد اعتقاداتم خوشم میاد هم اگر لازم باشه و انتقادت صحیح باشه اونو می پذیرم.

یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |

 
 

بدون شرح

 امروز امتحان شیمی داشتیم. خدائیشم سخت بود. یعنی هر چی م می خوندی باز امکان داشت یه چیزو یادت بره. ما رو به زور فرستادن بالا سر کلاس، تا رفتیم بالا دیدیم دیدیم به! استاد کشاورز مراقبمونه!!!!! استاد کشاورز دختر ترشیده ای بیش نیست که مخش پاره سنگ بر می داره. سر تا پای این بشر خدای خندست. همیشه نوک مقنعه اش تیزه، از این مقنعه های چونه دارم سرش می کنه. تازه اون وقتا که زمستون بود و چکمه می پوشید همیشه نصف شلوارش می رفت تو چکمه ش از این معلمای ماضاده. همیشه تو دفتره. یه بار که فیزیک معلممون نیومده بود این اومد سرمون و تازه فهمیدیم یه مدت تو دانشگاه فیزیک درس می داده. واسه همینم بهش می گیم استاد!

   خلاصه این استاد کشاورز اصلا تو عوالم روحانی سیر می کنه! همش حواسش یه جای دیگه س. مام که فرصتو غنیمت می شمریم همیشه! همه خوشحال بودیم که استاد مراقبمونه. رفتیم سر جاهامون و داشتیم همین طوری حرف می زدیم که صدای قرآن اومد. یهو استاد داد زد: احترام بذارید و ساکت شید! حالا همه داریم می ترکیم از خنده! گذشت و قرآن خوندنم تموم شد و ورقه ها رو بهمون داد. همین که اومدیم اسممونو بنویسیم صدای سعدی-ناظممون- تو راهرو پیچید. یک دادی می زد که نگو! اعصاب همه خورد شده بود. یهو من واسه مسخره کردن حرف اون موقع استاد گفتم استغفرالله. یه مرتبه کلاس رفت رو هوا! نمی دونم، من که حرف اونقدر خنده داری نزده بودم. پس چرا همه خندیدن؟! شاید می خواستن حرص استاد در بیاد!

    هیچی دیگه شروع کردیم جواب دادن! اما دریغ از یه سوال ! تو همه شک داشتم! بالاخره همه رو الکی یه چیز نوشتم. اما تو چندتاش مونده بودم. جلوئیم مریم که همیشه پایه ثابت تقلبه هم داشت جلوم هی ادا و اصول در میاورد. معلوم بود یه چیزو مونده. بعد یکی از بچه های ته کلاس استادو به هوای گرفتن ماشین حساب صدا کرد. استاد که رفت پچ پچ بچه ها بالا گرفت! اولیش خود من! یهو استاد داد زد اِ چه خبره! همه با تعجب یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختیم که مثلا گوشات اشتباه شنیده! بعد مریم یه سوالو که مونده بودم بهم رسوند. یه سوالو شک داشت. از تو ورقه ش بهم نشون داد و جوابشو بهش گفتم. یه دفعه استاد برگشت سر جاش. حالا منم تو همون صفحه ای که مریم باز کرده بود یه سوالو مونده بودم. جلو استاد سرمو بلند کرده بودم که ورقه ی مریمو ببینم. هی استاد چپ چپ نگاه می کرد منم قیافه ی مظلوم به خودم می گرفتم! آخرشم نتونستم ببینم و مریم برگشو برگردوند!

   دوباره یکی از بچه ها استادو صدا کرد. این دفعه مریم کاملا برگشت و یه سوالو از من پرسید. دیگه داشتم می ترکیدم از خنده! آخه دیوونه یه ادا و اصولائی در میاورد آدم می خواست پهن شه رو زمین فقط بخنده! تازه اون سوالی که مریم مونده بود خودمم جوابشو نمی دونستم! از اینم خندم گرفته بود! تا این که الناز پشت سریم ورقشو داد و رفت. ساعت ۱۱ بود. تازه نیم ساعت از وقت امتحان گذشته بود. قرار بود بعد امتحان با آیدا بریم النازو برسونیم بعدم دو تائی بریم بلوار فردوس. ۵ دقیقه بعد از این که الناز برگشو داد آیدا که سه تا میز جلوی من بود روشو برگردوند و گفت نمیای بریم؟! گفتم چرا. یهو داد استاد در اومد و به آیدا گفت برگتو می گیرما! آیدای بیچاره زبونش بند اومد! من گفتم خانوم چیزی، نگفت که! گفت پاشیم برگه هامونو بدیم! دوباره یه سری زدن زیر خنده. منم زود پاشدم برگمو بدم، آیدا م پشت سرم بود. یهو یه صدای گرومپ اومد  و کلاس منفجر شد! برگشتم دیدم آیدا پاش گیر کرده به نیمکتا و ولو شده رو زمین! حالا خودشم داره می ترکه از خنده!

   بالاخره ورقه ها رو دادیم و اومدیم بیرون. کلاس ما بغل راه پله بود. و روبروی کلاسمونم اتاق تکثیر بود که یه پنجره ی شیشه ای داشت. من زود از پله ها  اومدم پایین دیدم آیدا نمیاد! رفتم دیدم وایساده دم در داره به یکی از بچه ها می رسونه! خداوکیلی خیلی با معرفته! هیچی دیگه من همین جوری داشتم نگاش می کردم و به کاراش می خندیدم که دیدم از تو اتاق تکثیر داره صدا میاد. یهو نگا کردم دیدم ای وای سعدی وایساده داره نگامون می کنه! به آیدا گفتم آیدا بیا بریم، دیوانه بلند گفت نه وایسا بهش برسونم! دستشو کشیدم بردمش پایین بهش چهار تا فحش دادم گفتم تو که آبروی ما رو بردی! خلاصه دیگه ترکیدیم از خنده!

   ۳تائی با الناز از مدرسه اومدیم بیرون. رفتیم دم ستاد انتخاباتی موسوی! یه ذره خندیدیم و شارژ تبلیغاتی شدیم! بعدم به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادیم. خدا می دونه که چه تیکه هائی بابت این روبانای سبزی که دور مچ دستمون بسته بودیم بهمون انداختن! داشتیم می رفتیم دم ایستگاه که دیدیم اتوبوس داره از دور میاد. منو آیدا دویدیم که به اتوبوس برسیم. به زور سوار اتوبوس شدیم و از همون جا با الناز خداحافظی کردیم. رفتیم بلوار فردوس. یه کم خندیدیم بعدم یه آژانس گرفتیم با آیدا برگشتیم. آیدا رو تو همون اکباتان پیاده کردیم و منم رفتم خونمون. ساعت ۱۲:۳۰ شده بود. تو راه همش داشتم با خودم به این فکر می کردم که منو آیدا الان فقط یه کم اونجا قدم زدیم و بعدم با یکی از امن ترین وسایل حمل و نقل برگشتیم. اما همینو اگه مامان من یا آیدا می فهمیدن بدبخت بودیم! آخه می خوام بدونم چرا؟ مگه چیه که انقدر بزرگش می کنن؟ همین می شه که تو همه ی کشورای دیگه بیشتر بی بند و بارا همین ایرانیان! این جا سر چیزای کوچیک جلوی آدمو می گیرن بعد توقع دارن آدمایی به بار بیان که همه ی نیازاشون برطرف شده! میخوام بگم یعنی هر کسی آخر سر راه خودشو می ره. ربطی به این محدودیتا نداره. اینا فقط کار والدین رو سخت و عذاب وجدان ما رو زیاد می کنه. من می خوام بدونم این مملکت امنه که آدم جرات نداره با دوستش بره سینما؟ یا مثلا شب تنهائی از خونه بره بیرون؟ مادر و پدرای ما جدات ندارن ما رو تو این مملکت تنهائی بفرستن جائی. اونوقت دم از امنیت تو جهموری اسلامی می زنن!

    بیخیال این حرفا گفتن نداره. آدم برای حل این مشکلا راهی جز گریز نداره!

    بازم مرسی که حرفامو خوندین. دوستون دارم

شنبه شانزدهم خرداد 1388 |

 
 

Designed by ParsTheme

log
کد ماوس