تبليغاتX
فقط چند دقیقه...

فقط چند دقیقه...
...؟!!!!

 

 

آرشيو مطالب
صفحه نخست
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

 

 امكانات جانبي
rss 2.0  
 
 

   خیلی بی معرفتی. خودمم نمی دونم چه جوری میشه که تو حتی اسم منو یادت رفته باشه. اما من وقتی اسمتو می شنوم تمام زندگیم یادم می ره و می زنم زیر گریه!‌آخه چرا؟ مامان می گه عشق با منطق جور در نمیاد. اون همه چیزو با منطق می سنجه. اما چرا پس من نمی تونم حتی یه ذره مثل اون فکر کنم؟ لعنت به این زندگی. من و تو یه خیابون با هم فاصله نداریم. یعنی من انقدر واست ارزش نداشتم که یه بار بیای حداقل ببینی مرده ام یا زنده؟! چه سوالیه. حتما ارزش نداشتم دیگه. از یکی شنیده بودم وقتی به آدما می گی دوستشون داری،‌ خودشونو گم می کنن. اما تو که همچین آدمی نبودی. دلم از این آتیش می گیره که من حاضر بودم جونمو واست بدم. اما واسه تو انقدر بی اهمیت بودم. الان بهترم. چون تونستم خودمو راضی کنم دیگه نبینمت. بیشتر از یه ماهه که صدای خنده هات تو گوشم نپیچیده. تو نمی دونی دلتنگی یعنی چی. یکی از رفقا می گه تا کی می خوای با خاطراتش زندگی کنی؟ با خودم می گم تا آخر عمرم. آره. به زور خودمو راضی کردم دیگه نیام ببینمت. اما چه طوری خاطراتتو از قلب خورد شده و ذهن خسته م پاک کنم؟ هنوز وقتی تو خیابونا راه می رم تورو می بینم. کارات جلو چشممه. تک تک حرفائی که می زدی. دیگه جرات ندارم پامو از خونه بیرون بذارم. می ترسم وسط خیابون بغضم بترکه. همینم کم مونده.

   می بینی؟!‌من دارم با این خاطره ها زندگی می کنم. یکی می گه با خاطره زندگی کردن کار مرده هاست. نه تو!‌ یعنی من واقعا بدون تو زنده ام؟!‌

خدایا چی دارم می گم. حتما دیوونه شدم. آره. آدم عاقل که این حرفا رو نمی زنه. باز حرفام داره رنگ چرت و پرت می گیره.

   "پنجره رو باز می کنم. سکوت محض. این شهر لعنتی با تموم بدیاش الان آروم آرومه. پرنده تو آسمونش پر نمی زنه. ببین!‌ حتی اینم با همه ی زشتیاش می تونه آروم بگیره. صورت زشت و کثیف شهر الان انقدر آروم و بیصداست که اصلا نمی شه حدس زد چه گندی زیر این آرامش تصنعی قایم شده. چند تا آدم عاشق زیر آسمون همین شهر کثیف خودکشی کردن؟!‌ یه روزی خیلی دلم می خواست منم بشم یکی از اونا. اما بهم ثابت شده که جراتشو ندارم. نه. من باید بمونم و به زورم که شده هوای خفه ی این شهرو تو ریه هام فرو کنم. آره،‌باید زندگی کنم. حتی اگه زندگی واسم اون معنای واقعیشو نداشته باشه. حتی زندگی با خاطره های یه آدم!‌ یه آدم که حتی یه بارم نتونستم نفرینش کنم. "

   "دارم تو جاده ی زندگی راه می رم. اولش یکی به زور منو هل داد این جا. خودم دلم نمی خواست بیام. به زور هلم دادن تا خودمو پیدا کنم. غافل از این که بدتر خودمو گم کردم. آره،‌بد جوری هم گم شدم. اوایل می دویدم. غرق قشنگیای این جا شده بودم. قشنگیایی که پشتشون زشت ترین زشتیا پنهون شده بود. اما خیلی زود رنگشونو از دست دادن. خیلی زود تر از اونی که فکرشو می کردم. حالا دارم خودمو کشون کشون می برم تا برسم به آخر این جاده. تو راه این جاده ی لعنتی خیلیا همراهم شدن. فکر می کردم کمکم می کنن راحت تر راه برم. اما اشتباه می کردم. مثل همیشه. اونا همشون زنجیر شدن به پاهام و رفتنو واسم سخت تر از قبل کردن. "
   دنیا خیلی پیچیدست. من حاضرم واسه کسی بمیرم که زندگیش تو چشمای یکی دیگه خلاصه شده و اون یکی دیگه خودش عاشق یکی دیگست!

بیخیال. زندگی به هیچ کس رحم نکرده. تقصیر من بود که زیادی ازش توقع داشتم! همیشه پیروز اونیه که قدرتش بیشتره. دارم به این نتیجه می رسم که درجا زدن تو این قفس لعنتی دیگه بی دلیله.... .

جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

 
 

خسته شدم......

    دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه خسته شدن. چشمامو می گم. از باریدن خسته شدن. چه قدر گریه کنم! چشمام دیگه اشکی واسه ریختن ندارن. دلم از غصه خوردن سیر شده! نه، دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه وقتی گریه می کنم از خودم بدم میاد. یادته اونروزی که نشسته بودی گریه می کردی جلوت زانو زدم و با دستام اشکاتو پاک کردم؟ من راضی نشدم تو گریه کنی؛ اما انگار من هر چه قدر گریه می کنم باز تو راضی نمی شی! دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم اه نمی کشم. آخه خسته شدم از بس به چشم یه دیوونه نگام کردن. آره؛ خسته شدم. نه از تو. از خودم. از اینکه روزی هزار بار می خواستم بهت بگم دوستت دارم. اما فقط یه لبخند خشک می زدم که مبادا غرور لعنتیم ترک برداره! دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه یاد اونروز لعنتی می افتم. وقتی بهم گفتی برو می خواستم بگم کجا برم؟ جای من همین جاست؛ کنار تو. اما بدون این که به روی خودم بیارم رومو برگردوندم و آروم و محکم ازت دور شدم. تو رفتنمو دیدی. اما نفهمیدی با هر یه قدمی که ازت دور می شدم، ده قدم به مرگ نزدیک تر می شدم! آره، دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم اشک نمی ریزم. چون خسته شدم. این بار نه از تو، نه از خودم، از زندگی!!!!

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |

 
 

سلاااااااااااااام

   بالاخره یه بارم همه چی به نفع ما تموم شد هنوز در شوک به سر می برم!
   دیروز از خواب که پاشدم فوری خواستم شیرجه بزنم رو کامپیوتر که ببینم نتایج اومده یا نه. یهو خواهرم گفت نمی خواد بری . من رفتم دیدم نیومده منم ناامید شدم حسااابی.

   بعدش عصر که شد صدای تلفن بلند شد. خواهرم برداشت. منم همین جوری بهش زل زده بودم ببینم چی میگه همین که تلفنو قطع کرد گفت از فرهنگ بودن. من یهو برق از سرم پرید! گفتم خوب؟ گفت هیچی دیگه گفتن فردا با کارنامه باید بری مدرسه. گفتم نگفتن قبول شدم یا نه؟ گفت نه. فقط گفت ساعت ۹:۳۰ اونجا باشین

   خلاصه بماند که چه طوری به زور شب خوابم برد و صبح به اون زودی() کشون کشون با مامانم رفتم مدرسه.

   وقتی رسیدیم دیدم زنگ تفریحه نگو اون بیچاره ها تو این گرما کلاسای درسیشون شروع شده با مامانم رفتیم تو دفتر. ناظمه اومد. از این ناظم چادریای گیر بده بود یه دختر دیگه هم سن منم با مامانش اومده بودن. اون دختره بیچاره یه کوچولو موهاش بیرون بود. منم به سفارش مامانی موهامو کرده بودم تو.این شکلی شده بودم.. بعد ناظمه به اون دختره گیر داد هنوز هیچی نشده

   بعد معدلامونو پرسید. بعدشم بدون مقدمه دوتا فرم آورد. یکی گذاشت جلوی ما. اون یکی رو گذاشت جلو اون دختره. بعدش گفت کلاسا دو روزه که شروع شده. یکشنبه- دوشنبه- سه شنبه کلاس داریم. کلاسامونم اجباریه. از ساعت هفت صبح تا ۱۲:۳۰ بعدشم گفت امیدوارم حجاب اسلامی رو رعایت کنین که شاخامون تو هم گیر نکنه

   من از یه طرف خوشحال بودم که ثبت نامم کردن. از یه طرف ناراحت که چه جوری ساعت هفت از خواب بلند شم آخه من همیشه تا ساعت یک خوابم بعدم بچه هاش همه بچه مثبتن پس اون نقشه هائی که واسه شیطونی هام کشیده بودم چی می شه

   اما اشکال نداره می ارزه دو سه سال خودمو نگه دارم

   تازه یه چیزو یادم رفت بگم. تو فرم اون مدرسه هه نوشته بودن نماز خوندن نمره داره  این یکی رو چی کار کنم مامانم می گه خدا رو شکر که مدرست این جوریه. شاید آدم شدی خواهرم می گه شانس آوردی چادر اجباری نیست بیچاره وگرنه مجبور بودی تحمل کنی

   به هر حال هر چی که هست می دونم با تموم بدیاش بازم خوبه

   از همتون ممنونم که دعام کردین

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |

 
 

ضد حال

   امروز عصر با خواهرم نشسته بودیم پای کامپیوتر. یه مرتبه یادم اومد برم سایت اون مدرسه ی فرهنگو چک کنم ببینم نتایج اومده یا نه.

   رفتم تو سایت مدرسه دیدم یه مطلب جدید آپ کردن. دیدم نوشته اسامی برگزیدگان آزمون ... دیگه بقیه شو نخوندم. سریع روش کلیک کردم. نفسم در نمی اومد. اون چند ثانیه ای که طول کشید تا صفحه ی جدید لود بشه هزار بار مردم و زنده شدم. صفحه که باز شد ۷-۶ بار از اول تا آخر اون جدولی که اسامی توش نوشته شده بود رو خوندیم. اسمم نبود

    داشتم می مردم از ناراحتی. بعد یهو نگاه کردم دیدم اسم ۶۰ نفرو نوشتن! به خواهرم گفتم اینا که ۱۰ نفر بیشتر نمی خواستن

   رفتیم یه بار دیگه تیتر پست رو خوندیم. دیدیم نوشته اسامی برگزیدگان آزمون ورودی فرهنگ ورودی پایه ی اول . تاریخ آزمون ۳۱/۳/۸۸  انقدر حالم گرفته شد! حالا می مردن اسامی ورودی دوم رو می ذاشتن تو سایت

   اما خوشحالم چون در کمال پرروئی هنوزم امیدوارم قبول شم

سه شنبه شانزدهم تیر 1388 |

 
 

    سه روز پیش کارنامه گرفتم. یعنی خودم که نگرفتم. من تا ساعت ۱ ظهر خواب بودم. بابائی رو فرستاده بودم بره کارنامه بگیره . وقتی مامانم زنگید و گفت کارنامتو گرفتیم برق از کلم پرید! گفتم یا علی الان می گه تو دیگه بچه ی من نیستی. ۸-۷ تا تجدید آوردی. از الان باید بشینی تو خونه ظرف بشوری . ولی وقتی معدلمو گفت برای بار دوم برق از کلم پرید . گفت ۱۹.۵۵ شدی. خیلی حال کردم. از یه طرف خوشحال شدم که اونجوری که فکر می کردم نشد. از یه طرف ناراحت بودم که چرا باید معدلم نسبت به سالای پیش انقدر پائین بیاد. معدل پارسالم ۱۹.۹۸بود. خیلی خورد  تو ذوقم. دلیلشم دوستائی بود که امسال داشتم. جریاناتی بود که واسم اتفاق افتاد. یه شب به خاطر یه موضوعی دپرس می شدم. شبی که فرداش سه تا درسو امتحان نیم ترم داشتیم. بعد نمی تونستم بخونم و با کلی دعوا و مرافعه با مامانم فرداش مدرسه نمی رفتم. بعد از اونم باید می دویدم دنبال معلما و التماس می کردم که واسم صفر رد نکنن! کم کم همه باورشون شده بود یه مشکلی دارم!

   سر ریاضی اون اولای سال انقدر حرص می خوردم از این که نمرم کامل نمی شد. اما آخرای سال دیگه واسم مهم نبود. 

   گاهی وقتا که حوصله ی مدرسه رو نداشتم ، زنگ اول خودمو به مریضی می زدم. زنگ دوم از تلقینائی که کرده بودم جدی جدی حالم بد میشد و می پیچوندم می رفتم پیش دوستام!

   امسال مسیر زنگیم خیلی عوض شد. خیلی زیاد. نگاه معلما اول سال بهم چه طوری بود و آخر سال چه طوری شد!

   اولای سال بهترین شاگرد کلاس بودم که سرش به کار خودش بود. آخرای سال شدم یه شاگردی که حوصله ی کلاسو نداشت. همش از کلاس می زد بیرون. می رفت تو حیاط می نشست و فکر می کرد یا تو کلاسای خالی دیگه می گرفت می خوابید!!!!

   یه بار که همین آخرای سال سر این که کلاس دین و زندگی رو پیچونده بودم با معلم دعوام شد! آخه سر دین و زندگی احکام درس می داد بهمون  از این کتابا که اداره می فرسته و بچه ها مسابقه می دن. از کلاس زدم بیرون. سر ساعتای احکام همیشه کارم همین بود. اما اندفعه ۲۰ دقیقه گذشت و من نرفتم سر کلاس. معلمه یکی رو فرستاد دنبالم. رفتم سر کلاس. گفت فلانی تو کجا بودی؟؟؟؟؟ (داد می زد) منم گفتم تو حیاط. گفت دیگه از این به بعد اجازه نمی دم  از کلاس بری بیرون. گفتم خانوم زیاد خودتو ناراحت نکن دیگه سال تموم شد . خلاصه معلمه حسابی حرص خورد

   از اینا بگذریم. بریم سراغ کارنامه م. وقتی دیدم کپ کردم. باورم نمی شد انقدر باحال نمره داده باشن. اصلا نمره هاش قابل پیش بینی نبود! ریاضی که فکر می کردم افتضاح دادم ۱۸.۷۵ شدم. فیزیک که دو روز تمام از روی کتاب بلند نشده بودمم باز ۱۸.۷۵ شدم! ادبیات که به نظرم خیلی گند داده بودم بیست شدم! شیمی که فکر می کردم یه صفحه رو جا انداختم نوزده شدم! مطالعات که یه سوال یه نمره ای رو اشتباه نوشته بودم بیست شدم. زیست که به نظرم گند شده بودم ۱۹ شدم. برنامه ریزی تحقیق خواسته بود و من پیچونده بودمش که اونم بیست شدم!!! آخه من نمی دونم برنامه ریزیم شد درس؟! ما رو می برد تو سایت فیلم آموزشی ببینیم ما اون پشت می نشستیم با گوشیامون بازی می کردیم. یا مثلا دین و زندگی یا زبان! زبان خیلی درس چرتیه. هیچ وقت یادم نمیاد واسه امتحان ترم زبان بیشتر از یه ساعت خونده باشم! ما همیشه با بچه ها سر دین و زندگی و زبان و گاهی وقتا ریاضی بلوتوث بازی می کردیم  یادش بخیر  مدرسه خیلی روزای خوب داره. وقتی یادم می افته چه قدر سر کلاسا مخصوصا شیمی بچه هارو می خندوندم دلم ضعف می ره  

   آهان راستی نمره ای که بیشتر از همه باعث تعجب من شد انضباطم بود! همیشه جزو آرزوهام بود که انضباطم بیست نشه  امسال تا حد توان برای رسیدن به این آرزو تلاش کردم  اما فکر نمی کردم این بشه انضباطم! بابا دمشون گرم خیلی سخاوت به خرج داده بودن! ۱۹.۵ شده بودم! انقدر بهم برخورد! خیلی زیاد داده بودن!با اون غیبتائی که من داشتم، گفتم کمه کم دو سه نمره ای کم می کنن ازم! اما دیدم نخیر! دلشون نیومده  حالا که فکرشو می کنم می بینم جمعا فکر می کنم یه سی جلسه ای غیبت داشتم. شنبه ها و سه شنبه ها  معمولا همیشه غایب بودم. این آخریا شنبه هام بهش اضافه شد. تنها روزی که اصلا غیبت نداشتم دوشنبه بود. چون ادبیات داشتیم  که اونم یه بار که مثلا حالم بد شده بود فرستادنم خونه

   امسالم می خوام برم انسانی. چهارشنبه ی هفته ی بعد قراره برم امتحان ورودی یه مدرسه ی نمونه دولتی رو شرکت کنم که فقط رشته ی انسانی داره.(مدرسه ی فرهنگ)

   دعا کنین قبول شم

 

 

سه شنبه دوم تیر 1388 |

 
 

Designed by ParsTheme

log
کد ماوس