| |
فردا میاد....... |
|
|
مهسا امروز بعد از ۶-۷ روز اس ام زده گفته حالت چه طوره. تعجب می کنم. آخه معمولا هر وقت کار داره خبری از ما می گیره. بعد از یه خورده من من کردن میگه فردا می خواد بیاد. اگه اومد بهت می گم بیا پائین. قلبم داره وای می ایسته. فردا میاد. امروز چندمه؟ یه ماه و نیمه که ندیدمش. خیلی دلم می خواد ببینمش. اما به مهسا می گم نه دیگه نمی خوام ببینمش........ .
آره می گم دیگه نمی خوام ببینمش. اما به خدا می خوام ببینمش. دلم یه ذره شده براش. چه فایده. بازم می خواد دروغکی بگه دلم برات تنگ شده. وای خدا. نمی دونی تو چه شرایط بدی ام. قلبم داره می ترکه. نه می تونم گریه کنم نه می تونم فکر کنم نه........ چی کار کنم. اگه فردا برم اون دوباره می ذاره میره و وضعیت من دوباره داغون می شه. ایندفعه شاهرگمو می خوام برنم حتما! نه دیگه نمی رم. دیگه نمیرم. آره. نمی رم و احساسمو تو قلب خودم خاک می کنم. خدایا چی میشد اگه این چیزا رو اون می خوند............. |
|
|
شنبه دهم مرداد 1388 | |
| |