| |
خسته شدم...... |
|
|
دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه خسته شدن. چشمامو می گم. از باریدن خسته شدن. چه قدر گریه کنم! چشمام دیگه اشکی واسه ریختن ندارن. دلم از غصه خوردن سیر شده! نه، دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه وقتی گریه می کنم از خودم بدم میاد. یادته اونروزی که نشسته بودی گریه می کردی جلوت زانو زدم و با دستام اشکاتو پاک کردم؟ من راضی نشدم تو گریه کنی؛ اما انگار من هر چه قدر گریه می کنم باز تو راضی نمی شی! دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم اه نمی کشم. آخه خسته شدم از بس به چشم یه دیوونه نگام کردن. آره؛ خسته شدم. نه از تو. از خودم. از اینکه روزی هزار بار می خواستم بهت بگم دوستت دارم. اما فقط یه لبخند خشک می زدم که مبادا غرور لعنتیم ترک برداره! دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم آه نمی کشم. آخه یاد اونروز لعنتی می افتم. وقتی بهم گفتی برو می خواستم بگم کجا برم؟ جای من همین جاست؛ کنار تو. اما بدون این که به روی خودم بیارم رومو برگردوندم و آروم و محکم ازت دور شدم. تو رفتنمو دیدی. اما نفهمیدی با هر یه قدمی که ازت دور می شدم، ده قدم به مرگ نزدیک تر می شدم! آره، دیگه از دوریت گریه نمی کنم. دیگه وقتی یادت می افتم اشک نمی ریزم. چون خسته شدم. این بار نه از تو، نه از خودم، از زندگی!!!! |
|
|
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | |
| |