| |
|
|
|
خیلی بی معرفتی. خودمم نمی دونم چه جوری میشه که تو حتی اسم منو یادت رفته باشه. اما من وقتی اسمتو می شنوم تمام زندگیم یادم می ره و می زنم زیر گریه!آخه چرا؟ مامان می گه عشق با منطق جور در نمیاد. اون همه چیزو با منطق می سنجه. اما چرا پس من نمی تونم حتی یه ذره مثل اون فکر کنم؟ لعنت به این زندگی. من و تو یه خیابون با هم فاصله نداریم. یعنی من انقدر واست ارزش نداشتم که یه بار بیای حداقل ببینی مرده ام یا زنده؟! چه سوالیه. حتما ارزش نداشتم دیگه. از یکی شنیده بودم وقتی به آدما می گی دوستشون داری، خودشونو گم می کنن. اما تو که همچین آدمی نبودی. دلم از این آتیش می گیره که من حاضر بودم جونمو واست بدم. اما واسه تو انقدر بی اهمیت بودم. الان بهترم. چون تونستم خودمو راضی کنم دیگه نبینمت. بیشتر از یه ماهه که صدای خنده هات تو گوشم نپیچیده. تو نمی دونی دلتنگی یعنی چی. یکی از رفقا می گه تا کی می خوای با خاطراتش زندگی کنی؟ با خودم می گم تا آخر عمرم. آره. به زور خودمو راضی کردم دیگه نیام ببینمت. اما چه طوری خاطراتتو از قلب خورد شده و ذهن خسته م پاک کنم؟ هنوز وقتی تو خیابونا راه می رم تورو می بینم. کارات جلو چشممه. تک تک حرفائی که می زدی. دیگه جرات ندارم پامو از خونه بیرون بذارم. می ترسم وسط خیابون بغضم بترکه. همینم کم مونده.
می بینی؟!من دارم با این خاطره ها زندگی می کنم. یکی می گه با خاطره زندگی کردن کار مرده هاست. نه تو! یعنی من واقعا بدون تو زنده ام؟!
خدایا چی دارم می گم. حتما دیوونه شدم. آره. آدم عاقل که این حرفا رو نمی زنه. باز حرفام داره رنگ چرت و پرت می گیره.
"پنجره رو باز می کنم. سکوت محض. این شهر لعنتی با تموم بدیاش الان آروم آرومه. پرنده تو آسمونش پر نمی زنه. ببین! حتی اینم با همه ی زشتیاش می تونه آروم بگیره. صورت زشت و کثیف شهر الان انقدر آروم و بیصداست که اصلا نمی شه حدس زد چه گندی زیر این آرامش تصنعی قایم شده. چند تا آدم عاشق زیر آسمون همین شهر کثیف خودکشی کردن؟! یه روزی خیلی دلم می خواست منم بشم یکی از اونا. اما بهم ثابت شده که جراتشو ندارم. نه. من باید بمونم و به زورم که شده هوای خفه ی این شهرو تو ریه هام فرو کنم. آره،باید زندگی کنم. حتی اگه زندگی واسم اون معنای واقعیشو نداشته باشه. حتی زندگی با خاطره های یه آدم! یه آدم که حتی یه بارم نتونستم نفرینش کنم. "
"دارم تو جاده ی زندگی راه می رم. اولش یکی به زور منو هل داد این جا. خودم دلم نمی خواست بیام. به زور هلم دادن تا خودمو پیدا کنم. غافل از این که بدتر خودمو گم کردم. آره،بد جوری هم گم شدم. اوایل می دویدم. غرق قشنگیای این جا شده بودم. قشنگیایی که پشتشون زشت ترین زشتیا پنهون شده بود. اما خیلی زود رنگشونو از دست دادن. خیلی زود تر از اونی که فکرشو می کردم. حالا دارم خودمو کشون کشون می برم تا برسم به آخر این جاده. تو راه این جاده ی لعنتی خیلیا همراهم شدن. فکر می کردم کمکم می کنن راحت تر راه برم. اما اشتباه می کردم. مثل همیشه. اونا همشون زنجیر شدن به پاهام و رفتنو واسم سخت تر از قبل کردن. " دنیا خیلی پیچیدست. من حاضرم واسه کسی بمیرم که زندگیش تو چشمای یکی دیگه خلاصه شده و اون یکی دیگه خودش عاشق یکی دیگست!
بیخیال. زندگی به هیچ کس رحم نکرده. تقصیر من بود که زیادی ازش توقع داشتم! همیشه پیروز اونیه که قدرتش بیشتره. دارم به این نتیجه می رسم که درجا زدن تو این قفس لعنتی دیگه بی دلیله.... . |
|
|
جمعه بیست و ششم تیر 1388 | |
| |