تبليغاتX
فقط چند دقیقه...

فقط چند دقیقه...
...؟!!!!

 

 

آرشيو مطالب
صفحه نخست
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

 

 امكانات جانبي
rss 2.0  
 
 

واقعا چرا؟!!

    سلام! اول یه معذرت خواهی خیلی خیلی بزرگ به همه ی دوستای گل بدهکارم که یه مدت زیای نبودم. ولی خودتون می دونین زندگی مشکلات داره دیگه 

    یه داستانی می خوام براتون تعریف کنم. البته اگه حوصله داشته باشین چرت و پرتای منو بخونین. ولی فکر نمی کنم دونستنش خالی از لطف باشه.

    شنبه ی همین هفته بود که امتحان زیست داشتیم. امتحان ما ساعت ۱۰:۳۰ شروع میشد و امتحان دوستام ساعت ۹ تموم میشد. قبل از مدرسه رفته بودم دم مدرسه ی دوستام. از اون طرفم با هم رفتیم منو تا دم یه آژانسی که همیشه ازش ماشین می گیریم رسوندن. یه نفر دم در اونجا وایساده بود. یه مرد ۴۰-۵۰ ساله که به ریختش می خورد بدجوری مذهبی باشه! آقائی که شما باشی تا من دهنمو باز کردم که بگم ماشین می خوام یارو یه نگا به من کرد و رفت تو ۵-۶ نفر دیگه هم با خودش آورد! هر کدومشون به یه بهونه ای می خواستن با آدم حرف بزنن! منم جدا گیج شده بودم! خلاصه ماشینو به ما دادن و من سوار شدم و راه افتادیم. یه جا رسیدیم که یه ماشین پلیس که گویا خیلیم عجله داشت پشت یه پرایدیه وایساده بود و هی بوق می زد. اما پرایدیه نمی رفت کنار. آخرش یکی از اون پلیسا از ماشین پیاده شد و رفت با یارو پرایدیه دعوا کرد. پرایدیه زد اون طرف و ماشین پلیسم گازشو گرفت و رفت. دوباره یه کم که جلو تر رفت سر یه تقاطع یه وانتی پیچید جلوش! دیگه اندفعه اون پلیسه که راننده بود دو دستی زد تو سر خودش! خداوکیلی صحنه ش ته خنده بود! حالا من هی می خوام نخندم که این راننده هه هار نشه می بینم مرتیکه ول کن نیست! هی می گفت خانوم دیدی چی کار کرد؟ خانوم دیدی چه قدر خنده دار بود؟ هه هه هه! منم یه لبخند زدم تا دهنشو ببنده. گذشت تا رسیدیم دم مدرسه. پولو که بهش دادم دید پول خورد نداره. منم یه ذره وایسادم دیدم نخیر انگار جدی جدی قصد نداره پول منو خورد کنه! گفتم حالا اشکال نداره بعدا با هم حساب می کنیم. منظورم این بود که دفعه ی بعد که از آژانستون ماشین گرفتم حساب می کنیم. آخه از این اتفاقا زیاد می افتاد که راننده پول خورد نداشت و می گفت دفعه ی بعدی که ماشین گرفتین حساب می کنیم. اینو که من گفتم مرتیکه با یه لحن بد انگار که با یه دختر فراری خراب و همه کاره طرفه یه خنده ی تمسخر آمیز کرد و گفت: مگه ما بازم قراره همدیگه رو ببینیم؟!

   می خواستم بگم آخه مرتیکه ی فلان فلان شده تو که خودت از اون موقع تا حالا هی داری کرم می ریزی که! انقدر من آتیش گرفتم که حد نداره. تازه اینجاش خیلی غیر قابل قبوله که اودم واسه مامانم تعریف کردم، مامانم می گه حقته می خواست نخندی!!!!!

    یعنی من می خوام بدنم تو این مملکت یه لبخند انقدر بده؟! یا شاید کسی که موهاشو بیرون می ذاره حق نداره بخنده؟!

    آخه زورش این جای کاره که این مردا (البته بعضیاشون) به عالم و آدم دروغ می گن که بتونن با یه زن برن بیرون و کیف کنن، اونوقت بالای منبر که می رن همه جا می گن زنا مایه ی فساد جامعن! بعد همین آدما همه جا میشینن حرف از اسلام و خدا و پیغمبر می زنن! فقط هم به این اکتفا می کنن که پیغمبر با زنای بی سرپرست ازدواج می کرده! من به نوبه ی خودم هیچی نمی دونم جز این که اگه همین جوری بخواد پیش بره تا چند دهه ی اخیر کارمون به نابودی می کشه!
والسلام

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |

 
 

Designed by ParsTheme

log
کد ماوس