امروز امتحان شیمی داشتیم. خدائیشم سخت بود. یعنی هر چی م می خوندی باز امکان داشت یه چیزو یادت بره. ما رو به زور فرستادن بالا سر کلاس، تا رفتیم بالا دیدیم دیدیم به! استاد کشاورز مراقبمونه!!!!! استاد کشاورز دختر ترشیده ای بیش نیست که مخش پاره سنگ بر می داره. سر تا پای این بشر خدای خندست. همیشه نوک مقنعه اش تیزه، از این مقنعه های چونه دارم سرش می کنه. تازه اون وقتا که زمستون بود و چکمه می پوشید همیشه نصف شلوارش می رفت تو چکمه ش
از این معلمای ماضاده. همیشه تو دفتره. یه بار که فیزیک معلممون نیومده بود این اومد سرمون و تازه فهمیدیم یه مدت تو دانشگاه فیزیک درس می داده. واسه همینم بهش می گیم استاد!
خلاصه این استاد کشاورز اصلا تو عوالم روحانی سیر می کنه! همش حواسش یه جای دیگه س. مام که فرصتو غنیمت می شمریم همیشه! همه خوشحال بودیم که استاد مراقبمونه. رفتیم سر جاهامون و داشتیم همین طوری حرف می زدیم که صدای قرآن اومد. یهو استاد داد زد: احترام بذارید و ساکت شید!
حالا همه داریم می ترکیم از خنده! گذشت و قرآن خوندنم تموم شد و ورقه ها رو بهمون داد. همین که اومدیم اسممونو بنویسیم صدای سعدی-ناظممون- تو راهرو پیچید. یک دادی می زد که نگو! اعصاب همه خورد شده بود. یهو من واسه مسخره کردن حرف اون موقع استاد گفتم استغفرالله. یه مرتبه کلاس رفت رو هوا! نمی دونم، من که حرف اونقدر خنده داری نزده بودم. پس چرا همه خندیدن؟! شاید می خواستن حرص استاد در بیاد!
هیچی دیگه شروع کردیم جواب دادن! اما دریغ از یه سوال ! تو همه شک داشتم! بالاخره همه رو الکی یه چیز نوشتم. اما تو چندتاش مونده بودم. جلوئیم مریم که همیشه پایه ثابت تقلبه هم داشت جلوم هی ادا و اصول در میاورد. معلوم بود یه چیزو مونده. بعد یکی از بچه های ته کلاس استادو به هوای گرفتن ماشین حساب صدا کرد. استاد که رفت پچ پچ بچه ها بالا گرفت! اولیش خود من! یهو استاد داد زد اِ چه خبره! همه با تعجب یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختیم که مثلا گوشات اشتباه شنیده! بعد مریم یه سوالو که مونده بودم بهم رسوند. یه سوالو شک داشت. از تو ورقه ش بهم نشون داد و جوابشو بهش گفتم. یه دفعه استاد برگشت سر جاش. حالا منم تو همون صفحه ای که مریم باز کرده بود یه سوالو مونده بودم. جلو استاد سرمو بلند کرده بودم که ورقه ی مریمو ببینم. هی استاد چپ چپ نگاه می کرد منم قیافه ی مظلوم به خودم می گرفتم! آخرشم نتونستم ببینم و مریم برگشو برگردوند!
دوباره یکی از بچه ها استادو صدا کرد. این دفعه مریم کاملا برگشت و یه سوالو از من پرسید. دیگه داشتم می ترکیدم از خنده! آخه دیوونه یه ادا و اصولائی در میاورد آدم می خواست پهن شه رو زمین فقط بخنده! تازه اون سوالی که مریم مونده بود خودمم جوابشو نمی دونستم! از اینم خندم گرفته بود! تا این که الناز پشت سریم ورقشو داد و رفت. ساعت ۱۱ بود. تازه نیم ساعت از وقت امتحان گذشته بود. قرار بود بعد امتحان با آیدا بریم النازو برسونیم بعدم دو تائی بریم بلوار فردوس. ۵ دقیقه بعد از این که الناز برگشو داد آیدا که سه تا میز جلوی من بود روشو برگردوند و گفت نمیای بریم؟! گفتم چرا. یهو داد استاد در اومد و به آیدا گفت برگتو می گیرما! آیدای بیچاره زبونش بند اومد! من گفتم خانوم چیزی، نگفت که! گفت پاشیم برگه هامونو بدیم! دوباره یه سری زدن زیر خنده. منم زود پاشدم برگمو بدم، آیدا م پشت سرم بود. یهو یه صدای گرومپ اومد و کلاس منفجر شد! برگشتم دیدم آیدا پاش گیر کرده به نیمکتا و ولو شده رو زمین!
حالا خودشم داره می ترکه از خنده!
بالاخره ورقه ها رو دادیم و اومدیم بیرون. کلاس ما بغل راه پله بود. و روبروی کلاسمونم اتاق تکثیر بود که یه پنجره ی شیشه ای داشت. من زود از پله ها اومدم پایین دیدم آیدا نمیاد! رفتم دیدم وایساده دم در داره به یکی از بچه ها می رسونه! خداوکیلی خیلی با معرفته!
هیچی دیگه من همین جوری داشتم نگاش می کردم و به کاراش می خندیدم که دیدم از تو اتاق تکثیر داره صدا میاد. یهو نگا کردم دیدم ای وای سعدی وایساده داره نگامون می کنه!
به آیدا گفتم آیدا بیا بریم، دیوانه بلند گفت نه وایسا بهش برسونم! دستشو کشیدم بردمش پایین بهش چهار تا فحش دادم گفتم تو که آبروی ما رو بردی! خلاصه دیگه ترکیدیم از خنده!
۳تائی با الناز از مدرسه اومدیم بیرون. رفتیم دم ستاد انتخاباتی موسوی! یه ذره خندیدیم و شارژ تبلیغاتی شدیم!
بعدم به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادیم. خدا می دونه که چه تیکه هائی بابت این روبانای سبزی که دور مچ دستمون بسته بودیم بهمون انداختن! داشتیم می رفتیم دم ایستگاه که دیدیم اتوبوس داره از دور میاد. منو آیدا دویدیم که به اتوبوس برسیم. به زور سوار اتوبوس شدیم و از همون جا با الناز خداحافظی کردیم. رفتیم بلوار فردوس. یه کم خندیدیم بعدم یه آژانس گرفتیم با آیدا برگشتیم. آیدا رو تو همون اکباتان پیاده کردیم و منم رفتم خونمون. ساعت ۱۲:۳۰ شده بود. تو راه همش داشتم با خودم به این فکر می کردم که منو آیدا الان فقط یه کم اونجا قدم زدیم و بعدم با یکی از امن ترین وسایل حمل و نقل برگشتیم. اما همینو اگه مامان من یا آیدا می فهمیدن بدبخت بودیم! آخه می خوام بدونم چرا؟ مگه چیه که انقدر بزرگش می کنن؟ همین می شه که تو همه ی کشورای دیگه بیشتر بی بند و بارا همین ایرانیان! این جا سر چیزای کوچیک جلوی آدمو می گیرن بعد توقع دارن آدمایی به بار بیان که همه ی نیازاشون برطرف شده! میخوام بگم یعنی هر کسی آخر سر راه خودشو می ره. ربطی به این محدودیتا نداره. اینا فقط کار والدین رو سخت و عذاب وجدان ما رو زیاد می کنه. من می خوام بدونم این مملکت امنه که آدم جرات نداره با دوستش بره سینما؟ یا مثلا شب تنهائی از خونه بره بیرون؟ مادر و پدرای ما جدات ندارن ما رو تو این مملکت تنهائی بفرستن جائی. اونوقت دم از امنیت تو جهموری اسلامی می زنن!
بیخیال این حرفا گفتن نداره. آدم برای حل این مشکلا راهی جز گریز نداره!
بازم مرسی که حرفامو خوندین. دوستون دارم