تبليغاتX
فقط چند دقیقه...

فقط چند دقیقه...
...؟!!!!

 

 

آرشيو مطالب
صفحه نخست
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

 

 امكانات جانبي
rss 2.0  
 
 

قفس زندگی

      از دفعه ی آخری که باهام قهر کرده بودی یه هفته ای می گذشت. اومده بودم تا ازت عذر خواهی کنم. ازت خواهش کنم تا دوباره بشی همون عشق خودم. می خواستم بیام بهت بگم چه قدر دوستت دارم. می دونم آخه تو هم دوستم داری. چشمات که هیچ وقت بهم دروغ نمی گن. امروز سالگرد آشنائیمونه. چون می دونم همیشه عادت داری من بیام منت کشی،‌واسه همین اومدم تا یه بار دیگه بهت ثابت کنم از جونم بیشتر دوستت دارم. بارون بدی میاد. بارونو زیاد دوست ندارم. چون هر وقت دل آسمون می گیره،‌ بعدش یه اتفاقی واسم می افته و دل من چند برابر می گیره. گلی رو که برات گرفتم تو دستم فشار می رم که از وجودش مطمئن شم. حالا جلوی آپارتمانتم. هر چی زنگ می زنم نمی دونم چرا در رو باز نمی کنی. می دونم خونه ای. آخه تو این وقت روز جائی رو نداری بری. کم کم دارم نگران میشم. یه لگد می زنم به در که باز شه. نمیشه. این بار می رم عقب و محکم حمله می کنم سمت در.  خدا رو شکر،‌باز شد. یه کم دردم گرفته،‌ولی خوب فدای سرت. حالا اومدم تو خونه. هر چی صدات می کنم جواب نمیدی. میام سمت اتاقت. الهی بمیرم،‌ چه راحت رو زمین دراز کشیدی. ولی اگه خوابیدی چشات چرا نیمه بازه؟!‌ این گل چیه دستت؟!‌ اِ.... اینم که عکس منه کنارت گذاشتی. تازه دارم به خودم میام!‌ چرا دستای قشنگت خونیه؟‌ چیکار کردی با دستات؟ کجاست همون دستای قشنگ و ظریفی که هر وقت زیر بارون با هم قدم می زدیم توی دستام حلقشون می کردی؟ چیکار کردی با دستات؟ جلوت زانو می زنم و  دستاتو تو دستم می گیرم. چرا انقدر دستات سرده؟ هوا که خیلی گرمه. صورتتو بر می گردونم طرف خودم. نگاهم تو نگاه مهربونت گره میخوره. انگار هنوز داری نفس می کشی. به زور نگاهتو روی من متمرکز می کنی و یه لبخند محو رو لبات نقش می بنده. بعد نگاهت روم ثابت می مونه. چرا هر چی صدات می کنم جواب نمی دی؟ حالا دیگه دارم فریاد می زنم. عشق من،‌عشق قشنگ من،‌ چی به روز اون چشمای قشنگت اومده؟ چرا دیگه اون برق همیشگی رو ندارن؟‌ کجان اون چشمائی که واسه یه لحظه زل زدن تو چشمه ی صاف و زلالشون ثانیه شماری می کردم؟ چی شد؟ چه بلائی سرت اومد؟‌ فکر منو نکردی؟ مگه یادت نیست می گفتی اگه باشی منم هستم؟ حالا که من هستم،‌پس تو چرا نیستی؟ چرا انقدر زود دست از سر دنیا برداشتی؟ این دنیا خیلی بهمون بدهکار بود. بابت تموم سختیائی که کشیدیم. مگه من و تو غیر از همدیگه چی از دنیا می خواستیم؟!‌ باید کنار هم بودنو تو همین دنیا می چشیدیم. چرا انقدر زود؟ سرتو تو بغلم می گیرم و زار زار گریه می کنم. مگه نمی گفتی طاقت گریه هامو نداری؟ ببین،‌حالا دارم ضجه می زنم. بلند شو. پاشو و نذار عشقمون به همین جا ختم بشه. ما هنوز اول راهیم. یادته بهت گفتم تا آخرش باهاتم؟ اگه قراره این جا آخرش باشه پس منم باید باهات باشم. عاشق که بد قول نمیشه آخه. نمیشه من زنده باشم و تو تو بغلم جون بدی و همین جوری نگاهت کنم. نه. بلند می شم و یه نگاه به لیوان خالی بغل تختت می ندازم. همون لیوانی که وقتی از گریه ی زیاد سر درد می گرفتی باهاش قرصای آرامبخشتو می خوردی. خالی خالیه. مثل شیشه ی عمر من و تو. می زنمش زمین. می شکنه. یه تیکشو بر می دارم. به اندازه ی کافی تیز هست. شاید تیز تر از اون تیغی که دست نازنین تورو برید. دستمو می گیرم زیرش. با تمام قدرت می کشمش روی رگ دستم. رگی که حالا دیگه بدون تو خون بی جهت توش جریان داره. تمام وجودمو سوزش پر می کنه. این گریه های لعنتی هم که دست بردار نیستن. نمی ذارن حداقل این لحظه های آخر یه دل سیر نگات کنم. سرم گیج می ره و می افتم زمین. درست کنار تو. تمام بدنم پر از درده. اما فکر این که تو هم این دردو کشیدی آرومم می کنه. حالا عشقمونه که داره این وسط جون می ده. می بینیش؟ می بینی چه قدر عمرش کوتاه بود؟‌ خوب بود اما کوتاه. قشنگ بود اما زود گذر. مثل یه رویا. دیگه جونی برام نمونده. تمام بدنم یخ کرده. مثل تو. هر چی زور دارم جمع می کنم و دستاتو تو دستام می گیرم. چشام داره سیاهی می ره. یه مرتبه یه صدائی تو سرم می پیچه:‌تبریک می گم،‌تو هم آزاد شدی! ‍‌می گم: از چی؟ می گه: از قفس زندگی!!!

شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |

 
 

Designed by ParsTheme

log
کد ماوس